مردم طبرستان که در درازای تاریخ پس از اسلام، یکی از بزرگترین مقاومت هارا در برابر اعراب مهاجم سازمان داده اند و پیشینه تاریخی و قومی شان از پارت ها و فارس های آریایی بیشتر است.
و اما واقعیت! ساحل جنوبی دریای خزر از پیش از آمدن آریایی ها، مسکن کاسپی ها که نام دریای کاسپین از ایشان برگرفته شده، تپورها، که نام طبرستان از ایشان بر گرفته شده، گیلها، کادوسیان که پاره از باستان شناسان ایشان را با گیل ها یکی می دانند، دیلمان و آماردها یا ماردها است. دیلمان را گاه با گیلکان یکی دانسته و گاه از ایشان به عنوان گروه ایلی جداگانه یاد کرده اند. در اینجا نیز زندگی شهروندی و اسکان یافته رواج داشته تا جایی که نویسنده گمنام کتاب «حدوالعالم من المشرق الی المغرب» که در سده چهارم هجری نوشته شده به شهر رشت اشاره دارد. در سرزمین امروزی گیلان، دستکم در سده های نخستین نیز بیشتر ستیز ها میان دیلمان و دیگر امیران و خاندان های محلی بوده تا سرانجام دیلمان سیادت یافته و به یکی از نیروهای مهم در گی سیاسی ایران تا پیش از آمدن مغولان تبدیل شدند.
سرزمین طبرستان یا مازندران امروز که تا پایان سده سوم هجری همچنان ساختار قومی پیشین خودرا حفظ کرده بود، از آن هنگام که مهاجرت علویان ایرانی و عرب به این ناحیه شتابان شد، به تدریج دستخوش تغییر گردید. این فرایند که با آمدن نوادگان ششمین امام شیعه به تبرستان و دیلمان آغاز شد و در روزگار اسماعیلیان به اوج رسید. اسماعیلیان که به پیروی از قرامطه، برابری قومی و نژادی و مساوات میان و مرد را دنبال می کردند، فرایند آمیزش های قومی در این دیار را شتابان ساختند. «تاریخ گیلان و دیلمان» نوشته ظهیرالدین مرعشی درسده نهم هجری که تاریخ این دیار را تا آن زمان رقم زده، از سکونت چهارطایفه بز، بسام، سرتیز و کرام در لاهیجان یاد می کند که «اصل ایشان عرب است». هم او به حضور گرجیان و ترکمانان در گیلان و دیلمان اشاره دارد و سیمایی از آمیزش قومی این دیار ترسیم می کند که بی شباهت به دیگر نقاط ایران نیست. اشاره مکرر مرعشی به خلابران نیز به اعتبار برهان قاطع، اشاره به گروهی از اعراب گیلان و دیلمان است. «تاریخ طبرستان» و «تاریخ طبرستان و رویان و مازندران» نیز گواهی بر همین آمیزش های تیره های قومی ایلی اند.
اگرچه گیلان و طبرستان از آن گونه مهاجمت گسترده ترکمانان و قبایل مغول که در دیگر نقاط ایران صورت گرفت، برکنار ماندند، با اینحال گروه هایی از ترکمانان غز و بعدها تیره هایی از ایل های مغول به گوشه و کنار این سرزمین کوچیدند. آمیزش و دگرگونی های ساختار قومی گیلان و مازتدران از روزگار شاهان صفوی و افشار شتابان تر شد. به غیر از قبایل ترکمان که در حاشیه طبرستان می زیستند، بسیاری از تیره های ایل های ترکمان به نواحی داخلی مازندران و گیلان کوچیدند، که یک نمونه برجسته آن کوچ بخش بزرگی از تیره اصانلوی افشار به سخت سر (رامسر)، تنکابن و ساری است. باید به تالش های آذربایجانی اشاره کرد که تیره های تولی، چراغکوهی، صوفی، زغالی ودرکی از ایشان به ماسال، اسالم، کرگانرود و بخشهای کوهستانی گیلان کوچیدند. بخش بزرگی از کردهای ریشوند را که شاه عباس از ارزروم به قوچان آورده بود، نادر شاه افشار به گیلان و مازندران کوچاند. بازماندگان ایشان اینک در کلارستاق، رودبار و پیرامون قزوین می زیند. بازماندگان تیره های کردان کاکاوند، چگنی، گنه، میرزاخانلو، بهارلو، سیه پوش و بسیاری تیره های دیگر در سرتاسر گیلان و مادران پراکنده اند. ایل خواجه وند را نادرشاه از گروس و کردستان به کلاردشت و کجور کوچاند. زیاده بر این ها، تیره هایی از عمارلو، رشوندلو، عالیوند، ایبگی، عمرانلو، گوگچی و پاره ای دیگر در گیلان و تیره هایی از جهان بیگلو، کلبادی، مدانلو، شرفوند، غیاثوند، حسنوند و ده ها تیره ایلی کرد در سرتاسر گیلان و مازندران پراکنده اند و در درازای زمان، بسیاری از ایشان با مردم دیگر این دیار پیوند یافته و پیشینه تباری خویش را از دست داده اند.
بلوچ ها و زابلی ها نیز در این دو استان و پیرامون آن سکونت دارند. گذشته از کوچ گسترده زابلی ها و بلوچ ها به ترکمن صحرا، بسیاری از تیره های بلوچ به نواحی داخلی مازندران و گیلان کوچیده و با دیگر تیره های قومی این دیار آمیخته اند. نام روستای سراوان در جاده رشت به امامزاده هاشم، یکی از یادگارهای ماندنی کوچ تیره ای از بلوچ ها از سراوان بلوچستان به این دیار است.
۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه
ريشه نام مازني
مازندران یا سرزمین زنخدایان که کلمه آمازون یا سرزمین زنان نیز از نام آن آمده است، سرزمین دیوان است:
در شاهنامه می بینیم که مازندران( سرزمین مازن یا زن سالاران) مرکز دیوان است. همان دیوانی که خط و هنر خانه سازی را به دیگران می آموزند و دیوان همان خدابانوان ایران باستان هستند. آیا آمازون ها و مازندرانی ها نیز یک ریشه دارند؟
زمین دیلمان جایی است محكم
بدو در لشگری از گیل و دیلم
گروهی ناوك و زوبین سپارند
به زخمش جوشن و خفتان گذارند
چو دیوانند گاه كوشش ایشان
جهان از دست ایشان پریشان
سپر دارند پهناور گه جنگ
چو دیواری نگاریده به صد رنگ
ز بهر آن كه مرد نام و ننگند
ز مردی سال و مه با هم بجنگند
نه آن كشور كه به پیروزی گشادند
نه باژ خود بدان كشور نهادند
هنوز آن مرز دوشیزه بماندست
بر او یك شاه كام دل نراندست
(فخرالدین اسعد گرگانی - ویس و رامین)
برخی ریشه نام مازندران را آمیختهای از ماز به معنی بزرگ و نیز میانه ، ایندیرا و ان پس وند مکان حدس زدهاند و در نتیجه مازیندیران را به معنی جایگاه دیو بزرگ ، ایندیرا می دانند. گواه آن را هم این موضوع شاهنامه دانستهاند که در آن از مازندران به عنوان جایگاه دیو سفید نام برده است و نیز ایندیرا را کوهی دانسته است در میانه این سرزمین. بر پایه همین موضوع ملک الشعراء بهار شعر دماوند را سروده است.
در شاهنامه می بینیم که مازندران( سرزمین مازن یا زن سالاران) مرکز دیوان است. همان دیوانی که خط و هنر خانه سازی را به دیگران می آموزند و دیوان همان خدابانوان ایران باستان هستند. آیا آمازون ها و مازندرانی ها نیز یک ریشه دارند؟
زمین دیلمان جایی است محكم
بدو در لشگری از گیل و دیلم
گروهی ناوك و زوبین سپارند
به زخمش جوشن و خفتان گذارند
چو دیوانند گاه كوشش ایشان
جهان از دست ایشان پریشان
سپر دارند پهناور گه جنگ
چو دیواری نگاریده به صد رنگ
ز بهر آن كه مرد نام و ننگند
ز مردی سال و مه با هم بجنگند
نه آن كشور كه به پیروزی گشادند
نه باژ خود بدان كشور نهادند
هنوز آن مرز دوشیزه بماندست
بر او یك شاه كام دل نراندست
(فخرالدین اسعد گرگانی - ویس و رامین)
برخی ریشه نام مازندران را آمیختهای از ماز به معنی بزرگ و نیز میانه ، ایندیرا و ان پس وند مکان حدس زدهاند و در نتیجه مازیندیران را به معنی جایگاه دیو بزرگ ، ایندیرا می دانند. گواه آن را هم این موضوع شاهنامه دانستهاند که در آن از مازندران به عنوان جایگاه دیو سفید نام برده است و نیز ایندیرا را کوهی دانسته است در میانه این سرزمین. بر پایه همین موضوع ملک الشعراء بهار شعر دماوند را سروده است.
زبان گیلکی،
زبان گیلکی، زبان مردم گیلان آميختهای از ادامه زبانهای باستان ایرانی شاخه غربی و زبان مردمان بومی منطقه، پيش از آخرين مهاجرت آرياييان به فلات ايران است. در این زبان بسیاری از ویژگیهای زبانهای باستان ایران دیده میشود، برای نمونه صرف فعل در زبان گیلکی با صرف فعل در زبانهای پهلوی و پارتی شباهت دارد و نیز همگونیهای وجه اخباری و ماضی نقلی در گیلکی و پهلوی کاملاً قابل بررسی است.
زبان گيلکی، مشتمل بر چهار لهجه بيهپسی (گيلان غربی)، بيهپيشی (گيلان شرقی)، تبری (غرب مازندران) و ديلمي (مناطق کوهستانی جنوب گيلان) میباشد. البته مردم شمال غربی گيلان، به زبانی ديگر از خانواده زبانهای حاشيه دريای خزر که زبان تالشی باشد تکلم میکنند.
برخی از ساکنان کنونی شهرستان رودبار و کوهپایههای پیرامون آن را مهاجران کرد تشکیل میدهند و بدیهی است که گویش رایج آنها کردی است. همچنین در سالیان اخیر با مهاجرت مهاجرین ترکزبان که عمدتاً از استان اردبیل وارد استان گیلان شدهاند زبان ترکی نیز در برخی شهرهای گیلان مانند تالش و بندر انزلی و حتی رشت رواج دارد. بنابر این زبانهای اصلی گیلان گیلکی و تالشی و ديلمي میباشد.
زبان گیلكی از گروه زبان های شمال غربی فلات ایران است كه خود شاخه ای از زبانی است كه به نام پهلوی اشكانی نام گرفته است و مردم سرزمین های پر وسعتی چون گیلان ، طبرستان (مازندران) قدیم) ، گرگان ، قزوین ، ری ، دامغان ، سمنان ، همدان ، آذربایجان و شاید لرستان و كردستان و … با آن یا لهجه ای از آن سخن می گفتند.
زبان پهلوی تا قرن چهارم هجری مورد استفاده نویسندگان و شاعران این مناطق بود و شاعرانی چون : بندار رازی ، غلی فیروزه ، مسته مرد و باباطاهر همدانی با آن زبان شعر می سرودند. در این دوره نویسندگان فارسی دری برای تمایز زبان شمالی غربی از زبان دری آن زبان را پهلوی یا فهلوی و سروده های بدان را فهلویات نامیدند.
«باباطاهر عریان پس از كمالالدین بندار رازی (درگذشته ۴۰ ﻫ .ق) كه به گویش دیلمی از زبان گیلکی ترانه می سروده است ، دومین سراینده ترانه به زبان محلی است.»
دانشمندان زیدی به گویش تبری از زبان گیلکی و به احتمالی گیلكی شرق گیلان بر قرآن و دیگر آثار مذهبی تفسیر می نوشته اند و به روایتی كتاب هایی چون : قابوسنامه، مرزباننامه (شكوهنامه) ، ویس و رامین و … كه تنها ترجمه فارسی دری آن به دست ما رسیده است ، به گویش تبری از گیلكی بوده است.
«به طوریكه از كتب تاریخی بر می آید ، زبان گیلكی و بویژه گویش دیلمی از آن ، در روزگاران گذشته ، محدوده گسترده ای را در بر می گرفته است. مردم مازندران خود را گیلك یا گیل و زبان خود را گِلکی (گیلکی) می خوانند. وجوه مشتركی كه در گویش تبری كنونی و تبری قدیم با گویش رایج شرق به ویژه در مناطق رانكوه و اشكور وجود دارد ، این حدس را تقویت می كند كه شاید روزگاری مردم این مناطق به گویش واحدی تكلم می كردند.»
براساس منابع موجود ، بندار رازی نخستین كسی است كه در ایران سروده ای به زبان گیلکی از وی باز مانده است. ملك الكلام كمال الدین بندار رازی كه «حمدالله مستوفی به سال ۷۳۰ ﻫ .ق آن را در تاریخ گزیده ثبت نمود و این می رساند كه دفتر شعر گیلكی بندار و یا به كمترین برداشت «چموش نامه» او در دسترس بوده و شهرتی تمام داشته است و بی تردید ، می توان گفت اگر نه همه مردم ایران ، اقلاً باشندگان ری و قزوین و سراسر منطقه گیلان و طبرستان به زبان گیلکی آشنایی كامل داشته و می توانستند ، بدین زبان سخن بگویند ، چموش نامه برای آنها قابل فهم بود و از آن لذت كامل می بردند.»
دربار شاهان دیلمی مركز رشد و اعتلای شعر گیلکی بوده ، نویسندگان آثار خود را به زبان گیلكی می نوشتند و شاعران به این زبان شعر می سرودند. اشعاری به شمس المعالی قابوس وشمگیر زیاری نسبت داده اند كه به گویش دیلمی از زبان گیلکی بوده است.و اين زبان امروزه در كوهستان جنوب گيلان ، شمال قزوين و غرب مازندران رواج دارد. پس از سرنگونی حكومت دیلمیان شاعرانی كه به زبان گیلکی شعر می سرودند و یا مطلب می نوشتند ، حامیان خود را از دست دادند و به زبان فارسی دری روی آوردند. «مردم مغرب و مركز و شمال و جنوب غربی ایران كه دیری جز به پهلوی و گیلکی سخن نمی گفتند ، بعد از نشر آثاری دری از خراسان به سایر بلدان ایران ، آنان نیز از این شیوه پیروی كردند و رفته رفته دست از نویسندگی و شعرگویی به زبان گیلکی كه در عصر دیالمه متداول بوده است برداشتند و تابع سبک و لهجه سهل المخرج دری گردیدند.».
واكنش در مقابل زبان گیلكی پس از قرن چهارم ﻫ .ق به دو صورت بوده است ، مردم خواص (طبقات بالای جامعه) به دلیل مسائل سیاسی وقت از زبان بومی خود بریدند و به زبان فارسی دری روی بردند و حتى نسخه نویسان متوفی را كه به زبان گیلكی و محلی بوده ، از كتاب ها حذف كرده و نتیجه آن شد كه تنها مردم جامعه به پاسداری از زبان خویش دل بستند ، با آن سخن گفتند ، داستان نقل كردند و شعر سرودند. گرچه مرگ و زندگی زبان ها به پویائی یا ایستائی آن ها بر می گردد و عوامل چندی از جمله : سیاست گذاری حكومت گران ، توانایی و ظرفیت بالقوه زبان ، واكنش شاعران و نویسندگان ، هم جواری با زبان توانمند و … در آن اثر گذار است . برخی از زبان های هم خانواده گیلكی چون آذری در مقابل زبان تركی و یا زبان رازی و زبان مردم تهران قدیم در مقابل فارسی دری تاب مقاومت در خود نیافتند و تقریباً منسوخ گردیدند. در این نوشتار با نقل نمونه هایی از اشعار شاعران محلی سرا كه هم گروه زبان گیلكی بوده اند و نزدیكی و همانندی بسیاری با هم داشته اند ، بحث را در پی می گیریم.
اگر نمونه هایی از فهلویات بندار رازی به گویش دیلمی از زبان گیلکی ، فهلویات باباطاهر عریان به گویش همدانی ، فهلویات صفی الدین اردبیلی به زبان آذری ، فهلویات پیرشرفشاه دولایی به زبان گیلكی ، فهلویات امیر پازواری به گویش تبری از زبان گیلکی و اشعار ملاسحری به گویش مردم تهران قدیم را با هم مقایسه كنیم وجوه مشترك و مشابهت فراوانی در آن ها پیدا می كنیم كه از نظر زبان شناسی محرز و تثبیت شده است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 12:36 توسط ياسر حسن زاده
آرشیو نظرات
--------------------------------------------------------------------------------
مختصری از امامزادگان شمال ایران
امامزاده عبدالله آمل یا مروّج قرآن وشیعه اثنی عشری در شمال ایران
امامزاده حسن ابن احمد ابن عمر الاشرف ابن امام زین العابدین علی ابن الحسین علیه السّلام که در تواریخ به ناصرکبیر وناصر اطروش معروف است همان امامزاده ای است که مردم شمال ایران ، بخصوص مردم آمل وبابل وچالوس و... آن حضرت را امامزاده عبدالله می نامند .
در کتاب سادات گیلان نوشته میر ظهیر الدین مرعشی حدیثی از امام علی علیه السّلام در کرامت این امامزاده بزرگوار است به این مضمون که :
« فرزندی از فرزندانم که همنام حسن (امام حسن علیه السلام ) است در ایران نام ما را زنده نگاه می دارد ...»
در شرح وحال این امامزاده بزرگوار آورده اند که بسیار قرآن می خواند وبسیار در عبادت خاشع بود . او شاعری توانا ، مفسری ادیب وارجمند ، محدثی کامل وبزرگ که مورد قبول همه ائمه اهل سنت وشیعه نیز است . بالغ بر صدو بیست اثر حدیثی وتفسیری را از ایشان می دانند که تعدادی از این آثار اکنون نیز موجود است .
کار بزرگ این امامزاده ارجمند ، در شمال ایران ، ایجاد اولین حکومت شیعی علوی بود. ایشان به تنهایی کار بزرگی را انجام داده اند که تاریخ تکرار آن را به یاد ندارد . تواریخ نوشته اند که در یک روز با ایراد چند خطبه در شهرهای چالوس واطراف ، چهار هزار نفر به دین اسلام ومذهب تشیع گرویدند . همچنین عین این سخنرانی را در آمل وبابل ودر هوسم ( منطقه ای که اکنون شامل شهرستانهای رودسر ولنگرود تا چابکسر است) هم ذکر کرده اند . ایشان علاوه بر استقرار حکومت علوی در شمال ایران ، بسیار زود حکومت را به خاندان خویش سپردند وخود به ترویج دین اسلام وآموزش قرائت وعلوم قرآنی پرداختند . میراث حکومت ناصر کبیر بعد از وفات ایشان نیز ادامه پیدا کرد وتا زمان صفویه ادامه داشت . سادات کیائیان در شمال ایران که از نوادگان امام موسی کاظم علیه السلام بودند حکومت ایشان را ادامه دادند. با توجه به همه لطفی که به صفویان در استقرار حکومت شان داشتند ولی انان به دلیل عوام فریبی که نسبت به امام زمان وسادات وسیادت انجام می دادند واز طرفی دیگر این امامزادگان که خود حاکم شمال ایران بودند واز پدر به امام معصوم ختم می شدند همه وهمه این عوامل سبب می شد تا امامزاده بودن آنان سبب قتل آنان شود . آن هم از کسانی که مقام ومنزلت خود را از ایشان داشتند وتمام شعارهای شان را به امامان معصوم ختم می کردند وبرای اینکه از قافله عقب نمانند خود را سید نامیدند .
شایان ذکر است که زیدیان ایشان را امام خود می دانند ولی طبق اسناد معتبر واشعار وآثار ایشان ، شیعه امامی بودن شان ثابت است .
کتیبه های قرآنی مزار خواهر امام (ره)
گل نوشته ها وکاشی نوشته های قرآنی دیوار های ضلع شرقی وغربی خواهر امام در رشت که قدمت شان بالغ بر هفتصد سال است ، اکنون در معرض خطر جدی قرار دارد . چندی پیش شهرداری رشت هم برای توسعه حرم قسمتی از این دودیواره ها را تخریب نمود . کاشی نوشته های قرآنی که قسمتی از هنر معماری و اسلامی ایران است . در بسیاری از مساجد وابنیه های تاریخی ومذهبی در حال خطر فرسایش فیزیکی وشیمیایی است . سازمانهای متولی فرهنگی بهتر است به جای هتل چندستاره ساختن مخصوص فقط برای کارمندان خود در شهرهای شمالی ومذهبی ایران ، کمی هم به فکر میراث باارزش در حال خطر فرسایش ونابودی ایرانی واسلامی باشند . مزار خواهر امام که متعلق به فاطمه اخری بنت امام موسی کاظم علیه السلام است در رشت واقع در منطقه ای به نام ساقری سازان جنب یکی از دورودخانه اصلی شهر رشت ، به نام رودخانه زرجوب واقع است . تاریخ نگاران بخصوص رابینو و میر ظهیر الدین مرعشی و ... این مزار را متعلق به فاطمه اخری بنت امام موسی کاظم می دانند . تواریخ قدیمی بر این استناد استوار هستند .
امامزاده شهید ابوجعفر ( امامزاده ابیض ) چابکسر شارح قرآن و حدیث
امامزاده ابو جعفر احمد ابن محمد ابن احمد ابن عمر الاسرف ابن الامام سجاد علیه السلام که برادرزاده امامزاده ناصر کبیر ویا اطروش می باشد . پس از قاسم ابن حسن به مدت یک دهه رهبر انقلاب ها ی سبزپوشان علوی در شمال ایران بخصوص در غرب مازنداران وشرق گیلان بود . ایشان 13 بار برای مبارزه با سران خلفای عباسی که تا آمل وبابل پیشروی کرده بودند رهبری لشکریان علوی را بر عهده داشتند وپس از آن برای همیشه از لشکر کشی ورهبری کناره گرفتند و بیشتر به رهبری دلهای مردم شمال ایران بسنده کردند . ایشان به مدت چهل سال به ترویج دانش در منطقه هوسم ورامسر پرداختند وبه دلیل پرورش شاگردان زیاد آخوند محله های مختلف در سطح شهر های استانهای گیلان ومازندران شکل گرفت که اکنون هم این مناطق را آخوند محله می نامند مثلا آخوند محله رامسر .
علاوه بر این ایشان اولین حوزه علمیه ومدرسه علمیه را در شهر هوسم قدیم که شامل شهرستانهای لنگرود ورودسر وقسمتی از رامسر است را ایجاد کردند که در آن به مبانی حدیث وشرح وتفسیر حدیث وقرآن همت گماشتند . سرانجام به دلیل زخم هایی که در زمان جنگ برداشته بودند در سال 342 هجری قمری در منطقه ای به نام میانده شهر چابکسر از توابع شهرستان رودسر به شهادت رسیدند . جسد مطهر آن حضرت را در همان منطقه دفن کردند که امروز زیارتگاه عاشقان است .
آستانه اشرفیه شهر قرآن وشیعه سبز علوی
شهرستان آستانه اشرفیه از توابع استان گیلان که از دیر باز مبدا ومنشا بسیاری از تحولات تاریخی استان گیلان وایران بود اکنون نیز سرشار از حافظان وقاریان برتر قرانی استان گیلان است . این شهرستان که در دل خود میزبان تربت عزیزان فاطمه زهرا سلام الله علیها است . در میان شهرستانهای دیگر گیلان دارای سبک وسیاق مذهبی خاص است . بطوری که در این شهرستان سینمایی وجود ندارد . آن هم به این دلیل که مردم شهر با آن مخالفند . ونمی خواهند قداست این شهر را بشکنند . مردمی باوفاتر از این شهر در هیچ جای ایران یافت نمی شود . این شهرستان میزبان تربت دهها امامزاده علوی است که معروف ترین شان حضرت حسن ابن امام موسی کاظم علیه السلام معروف به جلال الدین اشرف است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:15 توسط ياسر حسن زاده
آرشیو نظرات
--------------------------------------------------------------------------------
ایران و توران و زبان گیلکی و آریائیها
ایران :
ایران بدون شک از ترکیب Ir+ an تشکیل شده است.
Ir تا قبل از این بعنوان نام نژاد آریا ذکر شده است . اگر به زبان گیلکی تسلط داشته باشید می دانید که گیلکی از لهجه های گوناگونی تشکیل یافته است که از غرب گیلان تا شرق تبرستان (گرگان) بدان تکلم می شود.
در گیلکی معادل اینجا می شود : Here,hiye,ere,hiyandar,iyandar,… که متکلمان برای گفتن عبارت اینجاها از واژه های Iyan,Iran,eran,… استفاد می نمایند پس ایران در زبان گیلکی به معنی اینجاها (سرزمین خودمان) می شود و از آنجائیکه زبان باستانی سرزمینهای ایران فعلی زبانهای هم خانواده گیلکی اند، همانند: (تبری و گیلکی و تالشی در شمال ایران) تاتی و سمنانی و سنگسری و ..( در جنوب البرزو مرکز ایران و آذربایجان باستان) و لری و کردی و لکی (غرب ) است پس می باید معنی ایران را که نامی کهن است در زبانهای بومی همان واحد جغرافیایی جستجو کرد نه در زبان اهالی ماوراء النهر.
زبان گیلکی:
معلوم نیست نام زبانی که منشا تمامی این زبانهای باستانی ایرانی بوده چه نامیده می شده است اما در وجود خاستگاه مشترک آنها شکی نیست و فارسی در واقع زبان بومی ماوراء النهر (سمرقند و بخارا و بلخ) است که از حدود 1000 سال قبل در ایران تبدیل به زبان درباری و سپس اسنادی گردیده است که در قدرت آن هیچ جای بحث و شبحه ای نیست (همانطوریکه ترکی بعدها زبان رایج آران و آذربایجان گردید).همانطوریکه اسنادی از وجود اشعار 1000 سال قبل گیلکی (بوسیله بندار دیلمی و پیرشرفشاه) موید آن است اما از آن پس به دلایل اجتماعی زبان فارسی جای زبان گیلکی در نوشتارهای رسمی را به خود گرفت. توجه کنید که در روزگاران گذشته زبانهای یونانی و عربی همین حکم را داشته اند اما امروزه جایگاهی ندارند و روزگاری نیز زبان فرانسه چنین بود و هرچند رویکردی بسوی یکی شدن زبانهای دنیا و حذف برخی زبانها از صفحه گیتی وجود دارند ولی تلاش ملتها سهم بسزائی در این خصوص دارد همانطوریکه تا قبل از آتا تورک در ترکیه فارسی (مخلوط با عربی) زبان رسمی و اسنادی ترکها بود ولی امروزه دیگر کسی حتی نمی تواند آنرا بخواند!
توران:
توران = tur+an در گیلکی به معنی دیوانگان می باشد حال اینکه آنان واقعاً دیوانه بوده یا اینکه بعلت خصومت ورزی طرف مقابل به این نام خطاب شده اند خود جای بحث دارد.
ریشه زبان گیلکی :
باید عنوان کرد که ریشه های زبان گیلکی به خوبی مشخص نیست و گذر از 1000 سال قبل به آن سو (مثلاً 3000 سال قبل که تمدن بزرگ مارلیک وجود داشت) غیر ممکن است و ما هنوز نمی دانیم که اهالی مارلیک به چه زبانی سخن می گفته اند. گیلکی بوده به مرور به گیلکی نوین تغییر یافته است یا اینکه زبان آنها کاملاً متفاوت بوده و گیلکی جای آن را گرفته است.
نژاد آریا:
آنچه که جالب است دخالت دادن بحث ورود آریایی ها در حدود 2500 سال قبل به ایران در تمامی مسائل انسان شناسی و تاریخی و زبانی این منطقه می باشد که در آینده مفصلاً به آن خواهم پرداخت اینک فقط به این نکات توجه نمایید:
1- مورخین چنان از ورود آریائیها سخن می رانند انگار که خود بر بلندای کوهی نظاره گر حرکت این قوم (چه قوم عظیمی می باید می بوده است! ) به داخل فلات ایران بوده اند. در روزگاری که درخصوص وقایع و رویدادهای واقع در قرن 20 همچنون "هولوکاست" و "قتل عام ارامنه در ترکیه" بحث و جدل می شود، چطور مقصد ، منازل و تاریخ حرکت این قوم را اینچنین با دقت ذکر می کنند.
2- اگر آریائیها در 2500 سال قبل به فلات ایران (فلات ایران حتی شامل آذربایجان هم می شود اما شمال ایران را شامل نمی شود) آمدند، قبل از آنها چه کسانی ساکن در این سرزمینها بودند و چه بر سرشان آمد (چه در فلات ایران و در شمال ایران).
۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه
شعر تبري
اشعار به زبان تبری
شعر شماره یک
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
شعر شماره دو
دادار مِنزِل مازِرون اَلبِرز ديوار خِزِر مِه آبِرو بَركِتِ
هِوا شِوار وِنه خاكِه اَمِه مار خِدايا تِه اَمه مار خارخاري دار
خانه ام مازندران البرز شده ديوار آن آبرويم شد خزر از بركت دادار آن
هوايش نرم باراني و خاكش مادرمان خدايا تو نگهداري كن از اين مادرمان
مجيد صالحي ملقب به صالح
وَنوشِهْ رِه گِمـِّهْ چييِهْ تِهْ دامِنْ چاكْ ؟ نُوروُز بييَموُ نَظِر دارْنـي سُويِ خاكْ
تُوپَنْجْرُوزِهْ عُمْرْدارْني،تِرِهْ چييِهْ باك؟ هَرْكَس بِدَني كَم بِزيسْتِهْ،هَسِّه پاكْ
گويم بنفشه را ، ز چه شد دامن تو چاك نوروز آمد نظرت هست سوي خاك
اين پنجروز عمر ترابهر چيست باك؟ هركس كه كم بزيست در عالم هموست پاك
امير پازواري
قالي سَرْنيشْتي،كُوبِ تِريرِهْ يادْدارْ اَمسالِ سيري،پارِوَشني رِهْ ياد دارْ
اَسبِ زينْ سِوارْ دُوشِ چَپي رِهْ يادْ دارْ چَكمِهْ دَكِردي،لينگِ تَلي رِهْ يادْ دارْ
ياد كن چون روي فرشي ،بوريا نيمدار را سيرگشتي ياد كن، بودي گرسنه پار را
زين سواري ياد كن زنبيل وكوله بار را چكمه پوشا! ياد كن پاي پياده خار را
امير پازواري
سَرْرِهْ بَشِسّي،زِلفُونْ رِهْ غيش بِساتي اَلْماسْ دينْگوُئي،دِلْرِهْ خِريشْ بِساتي
هِزارْبيگانِهْ رِهْ، شِهْ وَرْ خويشْ بِساتي مِهْ جا بَرِسي ، خَوْدْ رِهْ دَرْويشْ بِساتي
شستي سروزلف را كردي غيش الماس بدل بريختي ،گشت خريش
بيگانه هزار كس گزيدي چون خويش بر من چو رسيده اي ، شدي چون درويش
امير پازواري
تيـرِنگْ بَديمِهْ كِهْ ويشِهْ نيشْتِهْ بيِهْ بَوتِمِهْ تيرِنْگْ !تِهْ مِدِّعاچِهْ چييِهْ
مِهْ ديمْ سِرْخِهْ ، مِهْ گِرْدِنْ هَلي تي تيِهْ هَرْكَسْ عاشِقْ بوُ،دُونّهْ مِهْ دَرْدْ چِه چييِهْ
بـديـدم من تذروي زار وخستـه درون بيشـه اي تنهـا نشستـه
بدو گفتـم: چه باشـد مـدّعـايت بگـفتـا نيك بنگـر بـا درايت
كه رويم سرخ وگردن هست الوان چنـان اشكوفه اي فصل بهاران
كه رويد بر درخت گوجه بسيار همان آلوچه ي پر بهر وپر بار
هر آن عاشق بود داند سبب چيست؟ فغان ودرد من از كيست ، از چيست؟
امير پازواري
اَمْروُزْ چَنْدْ روُزِهْ ، دوُسْتِ گِموُنْ نِدارْمِهْ وَحْشي بَئيمِهْ دينُ وُ ايموُنْ نِدارْمِهْ
وِنِـهْ شِـهْ بـوُرِمْ ، بَـلِدِاوُنْ نِـدارْمِـهْ شِهْ دوُسْتِ مِنْزِلْ رِهْ مِنْ نِشوُنْ نِدارْمِهْ
نـدارم آگـهي چنـدي ز جـانـان شـدم وحشي نـدارم دين وايمـان
رَوَم بايد به نزدش، نيست رهبان نـدارم من نشـان ، از كـوي ايشان
امير پازواري
برای راحتی در خواندن متن را به زبان انگلیسی نوشته ایم و ترجمه را هم در ذیل آن آورده ایم
شعر شماره سه
beshoom chelchele par bazenem par
بشوم چلچله پر بزنم پر
she yare bavinem rahat nelem sar
يار خود را ببينم راحت تنها يش نگذارم
sare koye bala dar dashte hali
بالاي كوه درختي الوچه داشت
bordeme bachine ling borde tali
رفتم بچينم پايم تيغ رفت
elahi bamire sahabe tali
الهي بميرد صاحب تيغ
ke neshte men borem she yare pali
که نگذاشت (مانع شد)بروم پهلوي يارم
te vese khastene mere bakhoshen
براي تو ميخواستن من را بکشند
kafane gharibi me tan daposhen
کفن غربت تنم کنند
kafane gharibi sedr hasto kafor
کفن غربت صدر است و کافور
arezoye tere venebarem gor
آرزوي تو را بايد به گور ببرم
me goshtebaverin dihat be dihat
گوشت مرا ببريد ده به ده
hamere kam hadin me yare ziad
به همه کم بدهيد و به يارم زياد
شعر شماره یک
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
مه دل تنگه سر هادِ شه صدا رِ
بزن ساز و دم هادِ للهوا رِ
ته جا بلبل گلي به گلي نونه
ته نخوندي پيله ، پاپلي نونه
بي ته لاله و لمپا سو ندنه
ونوشه اسبه بونه ، بو ندنه
بهار وائه پيغومِ پِه اني
هلي اسبه جِمه رِ دوجني
بهار گلهي بچا بچايي
ميا گيرنه مه دل ته بيصدايي
خل توم گوم بيمه ، مه ويشه تِئي
نوج بزه پيتومه ، مه ريشه تِئي
برو بي ته سو آ صفا ندارنه
تناري گلي ونگا وا ندارنه
مه دل تنگه دم هاده لله وا رِ
بزن ساز و دم هادِ شه صدا رِ
شعر شماره دو
دادار مِنزِل مازِرون اَلبِرز ديوار خِزِر مِه آبِرو بَركِتِ
هِوا شِوار وِنه خاكِه اَمِه مار خِدايا تِه اَمه مار خارخاري دار
خانه ام مازندران البرز شده ديوار آن آبرويم شد خزر از بركت دادار آن
هوايش نرم باراني و خاكش مادرمان خدايا تو نگهداري كن از اين مادرمان
مجيد صالحي ملقب به صالح
وَنوشِهْ رِه گِمـِّهْ چييِهْ تِهْ دامِنْ چاكْ ؟ نُوروُز بييَموُ نَظِر دارْنـي سُويِ خاكْ
تُوپَنْجْرُوزِهْ عُمْرْدارْني،تِرِهْ چييِهْ باك؟ هَرْكَس بِدَني كَم بِزيسْتِهْ،هَسِّه پاكْ
گويم بنفشه را ، ز چه شد دامن تو چاك نوروز آمد نظرت هست سوي خاك
اين پنجروز عمر ترابهر چيست باك؟ هركس كه كم بزيست در عالم هموست پاك
امير پازواري
قالي سَرْنيشْتي،كُوبِ تِريرِهْ يادْدارْ اَمسالِ سيري،پارِوَشني رِهْ ياد دارْ
اَسبِ زينْ سِوارْ دُوشِ چَپي رِهْ يادْ دارْ چَكمِهْ دَكِردي،لينگِ تَلي رِهْ يادْ دارْ
ياد كن چون روي فرشي ،بوريا نيمدار را سيرگشتي ياد كن، بودي گرسنه پار را
زين سواري ياد كن زنبيل وكوله بار را چكمه پوشا! ياد كن پاي پياده خار را
امير پازواري
سَرْرِهْ بَشِسّي،زِلفُونْ رِهْ غيش بِساتي اَلْماسْ دينْگوُئي،دِلْرِهْ خِريشْ بِساتي
هِزارْبيگانِهْ رِهْ، شِهْ وَرْ خويشْ بِساتي مِهْ جا بَرِسي ، خَوْدْ رِهْ دَرْويشْ بِساتي
شستي سروزلف را كردي غيش الماس بدل بريختي ،گشت خريش
بيگانه هزار كس گزيدي چون خويش بر من چو رسيده اي ، شدي چون درويش
امير پازواري
تيـرِنگْ بَديمِهْ كِهْ ويشِهْ نيشْتِهْ بيِهْ بَوتِمِهْ تيرِنْگْ !تِهْ مِدِّعاچِهْ چييِهْ
مِهْ ديمْ سِرْخِهْ ، مِهْ گِرْدِنْ هَلي تي تيِهْ هَرْكَسْ عاشِقْ بوُ،دُونّهْ مِهْ دَرْدْ چِه چييِهْ
بـديـدم من تذروي زار وخستـه درون بيشـه اي تنهـا نشستـه
بدو گفتـم: چه باشـد مـدّعـايت بگـفتـا نيك بنگـر بـا درايت
كه رويم سرخ وگردن هست الوان چنـان اشكوفه اي فصل بهاران
كه رويد بر درخت گوجه بسيار همان آلوچه ي پر بهر وپر بار
هر آن عاشق بود داند سبب چيست؟ فغان ودرد من از كيست ، از چيست؟
امير پازواري
اَمْروُزْ چَنْدْ روُزِهْ ، دوُسْتِ گِموُنْ نِدارْمِهْ وَحْشي بَئيمِهْ دينُ وُ ايموُنْ نِدارْمِهْ
وِنِـهْ شِـهْ بـوُرِمْ ، بَـلِدِاوُنْ نِـدارْمِـهْ شِهْ دوُسْتِ مِنْزِلْ رِهْ مِنْ نِشوُنْ نِدارْمِهْ
نـدارم آگـهي چنـدي ز جـانـان شـدم وحشي نـدارم دين وايمـان
رَوَم بايد به نزدش، نيست رهبان نـدارم من نشـان ، از كـوي ايشان
امير پازواري
برای راحتی در خواندن متن را به زبان انگلیسی نوشته ایم و ترجمه را هم در ذیل آن آورده ایم
شعر شماره سه
beshoom chelchele par bazenem par
بشوم چلچله پر بزنم پر
she yare bavinem rahat nelem sar
يار خود را ببينم راحت تنها يش نگذارم
sare koye bala dar dashte hali
بالاي كوه درختي الوچه داشت
bordeme bachine ling borde tali
رفتم بچينم پايم تيغ رفت
elahi bamire sahabe tali
الهي بميرد صاحب تيغ
ke neshte men borem she yare pali
که نگذاشت (مانع شد)بروم پهلوي يارم
te vese khastene mere bakhoshen
براي تو ميخواستن من را بکشند
kafane gharibi me tan daposhen
کفن غربت تنم کنند
kafane gharibi sedr hasto kafor
کفن غربت صدر است و کافور
arezoye tere venebarem gor
آرزوي تو را بايد به گور ببرم
me goshtebaverin dihat be dihat
گوشت مرا ببريد ده به ده
hamere kam hadin me yare ziad
به همه کم بدهيد و به يارم زياد
تفاوت زبان تبري با گويش مازندراني
به گمان من، ميان زبان تبري و گويش مازندراني امروز، تفاوت فراواني وجود دارد آن قدر كه مردم امروز مازندران زبان تبري را نمي فهمند. زيرا آن زبان، مربوط به زمان دورتر و مكان گسترده تري از مازندران كنوني است كه يك زماني مازندران فعلي جزء آن بوده است. قدمت تمدن اين سرزمين در زمان آمدن آريائيان به ايران نيز فراتر مي رود؛ تا به جايي و زماني مي رسد كه تپوريان و آمارديان در آن زندگي مي كردند. ما نميتوانيم تپوريان و آمارديان را فاقد تمدن و فرهنگ بدانيم. زيرا آنچه درباره اين مردمان گفته اند حكايت از حضور تمدن و فرهنگ شان است.
از ادبيات آمارديان و تپوريان، تاكنون چيزي در دست نداريم. امّا در زبان تبري اندكي داريم كه براي نوشتن تاريخ ادبيات مي تواند مبناي كار محققان قرار گيرد. تقريبا از اواسط قرن ششم به همه مناطق تبرستان مازندران گفته شد. و ما امروز مازندراني هستيم، نه تبرستاني و گويش ما نيز مازندراني است.
اشعار كنزالاسرار و اشعار زمان هاي بعدش را مازندراني مي دانم نه تبري. زيرا ميان آن زبان و اين گويش آن قدر فرق وجود دارد كه من از آن زبان چندان سردر نمي آورم. به نظر مي رسد در زمان اقتدار زبان تبري، بعضي از مناطق تبرستان، مازندراني سخن ميگفتند.
شعر و ادبِ مازندران را با سابقة دراز تبري مي شناسيم، كه از اين زبان آثارِ زيادي در دست نيست و آن مقدار كم عبارتند از:
1- نيكي نامه اثر مرزبان به شعر تبري كه فقط يك نام از آن باقي است.
2- مرزبان نامه ( آنچه امروز معروف است ) اثر مرزبان به نثر، به گويش تبري ( به تقليد از كليله و دمنه) كه اصل اثر در دست نيست، فقط در ترجمه باقي است.
3- اشعار: به صورت ادبيات پراكنده از مسته مرد (ديواروز)، قطب رويايي، قاضي هجيم، چند اسپهبد و امير و... يك نام ( استاد فيروزه)، كه از سر تفنّن سروده اند نه محض احياي زبان.
اشعار مانده، از جهت اصالت ساخت و باخت در خور اعتماد نيست و بعضي هنوز درست خوانده نشدهاند و ترجمه هاي بجا مانده در مواردي اشتباه است. يعني از يك شعر، چند گزارش مختلف ديده ميشود.
معلوم نيست، اشكال در شعر است يا در كتابت شاعر، يا در كاتبان و ناقلان، يا در مجموع. آيا شعر قطب رويايي واقعاً شعري اصيل با رعايت تمام جوانب نحو و ساخت و اصالت زباني است ؟
اگر مبنا را بر صحت و اصالت بگيريم باز نمي تواند پذيرفت كه شعرش برابر زبان متداول زمانش باشد نسخه هاي بجا مانده اختلاف متن را گواهي مي كنند. دو ديگر اينكه شاعر ديدگاه يك آدم بومي را داشته باشد و اصطلاحات به كار رفته برابر نحو زبان تبري باشد. نتيجه مي گيريم :
1- آيا شاعر مسلط به زبان خود بود؟ 2- آيا در شاعري آن قدرت را داشت تا مانند گفتار متداول نحو و ساخت زبان رارعايت كند ؟ 3- آيا احساس و انديشة شاعر بومي است ؟ 4- در صورت صحت موارد فوق و تأييد آن، آيا توانست با نوشتن،آنچه را كه سروده است نشان دهد ؟ يعني خوانندگان از روي نوشته به همان تلفظ شاعر برسند ؟ 5- آيا كاتبان بعدي اثر را اصيل انتقال دادند ؟ و چند پرسش ديگر، كه به عقيده من جاي ترديد دارد.
اما مازندراني سرود، اشاره شد كه آغازش را از مجموعه اشعار كنزالاسرار مي دانم هر چند درصد بسيار بالايي از محتواي اشعارش در حوزه فرهنگ و ريز گوشه هاي فرهنگ مازندران نيست. انكار عظمت معنايي چند دو بيتي هم بي انصافي است. با قدرداني از كار آن چند عزيز تبري گوي و تبري نويس. نتيجه مي گيريم كه ادب مازندران وارث ادب تبري است. و از مرحوم پدر ظاهراً همين مختصر به جا مانده است.
همواره عقيده داشتم كه آثار و اشعار يك ملّت بايد معرف فرهنگ (باور، انديشه، احساس، فلسفه و عواطف و...) آن باشد. در غير اين صورت آن نويسنده يا شاعر يا هر نام ديگر، در اعتلا و باروري و معرفي فرهنگش قدمي نگرفته و قلمي نرانده است و اندك اندك با مردم و فرهنگش فاصله مي گيرد.
هنر هم يكي از عناصر ارتباط انسان ها با يكديگر است. از اين روست كه توجه به تمدّن و فرهنگ توصيه مي گردد. آينده نگري يك اثر يكي از عوامل و اسباب پايداري و پايائي آن اثر است و هنرمند بايد جهان آتي را امروز ببيند و در اثرش منعكس كند، تا آيندگان خود را در آن بيابند و اين همان راز بقاي يك اثر است. توقع و انتظار من از شعر مازندراني (مازندروني شعر ) اين است كه بتواند معرف مردم خود باشد، مردم، ملاك معيار فرهنگ خودند. اگر امروز نتوانيم در آثار خود زيبايي هاي باور، انديشه و احساس، محيط، اخلاق، رفتار و كردار و.. خود را براي ديگران كه در آينده صاحبان اين مرز و بوم خواهند بود برسانيم در واقع به وظيفة هنري و مردمي خود عمل نكرده ايم و آنان از گذشته خود كه امروز ماست اطلاع نخواهند داشت. همچنان كه ما از آثار ادبي دروة مست مرد و شعر استاد فيروزه چيزي نداريم و ديگر آثار مانده نيز معروف كامل فرهنگ ما نيست شعر امروز ما، بايد نيك انديشي،راد مردي، بزرگواري. نيك نگري. مهرباني و نجابت و صداقت و صمميت،جوانمردي و رشادت مردم خود را با بهترين و صميمانه ترين واژه ها و لفظ در طبق اخلاث سبز خويش نهاده تقديم تاريخ كند. تا هر كس شنيد و خواند، در آن فضاي قدسي باور و فرهنگ مردم قرار گيرد و به اين اصل برسد كه مازندروني شعر – خلاف نظر بعضي – چيزي براي گفتن دارد. اثر بايد بعد از ترجمه معرف فرهنگ و مردمش باشد و اگر نه نمي تواند تا آيندگان ادامه يابد و به قول استاد شفيعي كدكني در ذهن مردم رسوب نمي كند.
مازندراني سرود، به گمان من همچنان كه گفته شد – بايد معرف مردم، محيط، فرهنگ و باور آنان باشد. يعني خواننده يك اثر مازندراني – دست كم – در فضا مازندران قرار گيرد. نه با شنيدن شعر مازندراني. به جنوب يا به كوير برسد!
مازندراني سرود را به دو گروه فارسي شعر، و گويشي شعر« بوم سرود » تقسيم ميكنم:
1- فارسي شعر : شعري است به زبان فارسي در قالب و مضامين مختلف كه مازندراني مي سرايد، خواه داراي مفاهيم عام و همگاني باشد، خواه در حوزه فرهنگ و تمدن مردم مازندران باشد.
2- گويشي شعر « بوم سرود » را به دو دسته تقسيم كردم: مازندروني شعر و مازندرون شعر.
منظورم از مازندروني شعر، آن است كه شعر از نظر صورت و محتوا مازندراني باشد يعني خواننده با خواندن شعر در فضا و هواي مازندران قرار گيرد و مازندرون شعر،شعري است كه از نظر صورت ( واژه تركيب تركيب و نحو) مازندراني اما از نظر محتوا همگاني وعمومي است. بنابراين مازندروني شعر نه نحو معيوب در گويش مازندراني دارد و نه محتواي غريب و بيگانه. در اين نوشته به علت كوتاهي فرصت و عدم دسترسي به عزيزان شاعر نتوانستم نمونه هاي كاملا منطبق، معادل و هماهنگ و...
موافق نظرم به دست بياورم، در هر حال نمونه هاي زير را عرضه ميدارم:
انّه دار وارش هدامه شه گيلاره
دارِ چلا چو بَورده مه قـواره
تازه بورده شيرْ دَكِفه مِه پلاره
خور بيمو، ورگ بزوته گيلاره
« كنزالاسرار» ج1 ص 131/6
نماشونِ سرا مه ونگه ونگه
چار بيدار درشونه صداي زنگه
كمين چار بيدارّ، برار بئيرم
دمـبـدم خـورِ شه يــار بئـيـرم
«مردمي»
خجيره كيجا، هيّا هيا شومي كو
گندم به درو بينج بنشا شومي كـو
اراده به كو دارمه نشومه بي تـو
كَرِ سنگ دشت بارگيرمه خاطر تو
«كنزالاسرار» ج1 ص 134/28
لوشْ كلومي گَتْ دروازه نوونه
كليـن بنه اسپـي رازه نوونـه
بخوشتـه هسـكّا تــازه نــوونـه
نامرد جور، تلي سازه نوونه
«نيمايوشيج »كليات ص644 /112
سه تاچينكّا داشتمه خجير و خارك
اتّاره كرچك بزو اتي ره شالك
اتـا بمـونّس ونـك بكنـه بهــارك
اون هم كَتِ په كُتِه زنه كتارك
«كنزالاسرار» ص160/147 و براساس تداول عرف
نمـاشون افتـاب كشنـه زرده
بـلـنِّ ممـرز سـر گيـتـي چــرده
ته تور چمرا خاموش ويشـه
رزِرزِ خونشكرديگتي شه درده
«علي هاشمي چلاوي»
اونمـا بيـارده هلـي تتـي ره
سو بيـارده مَلهِ وَرِ كتي ره
بچا بچا سراينگو اسپه مكنا
ونوشه دَكرده شه پمتي ره
«محمد لطفي نوايي» نوج، ص91
قالي سرنيشتي، كوبِ تري ره ياد دار
امسـال سري پار ِوشني ره ياد دار
اسب سواري دوش چپي ره ياد دار
چكمه دپوشي لينگ تلي ره ياد دار
كنزالاسرار ص 131
مونگه شو بلبل مسكنّه خونّش
ويشه دريم جه،اَش زنّه نالش
شـرشـرِ آبشــارا روآرِ مـجش
چمرِ زنگ گسفنـدون گالـش
لَلِه واي چپون گالشي خونش
زِلالِهْ ائو دَريـم، رو جـايِ شـو
ميهـا تَجِنِه دلغـارّه دنــه خش
سي سي پشته جه شِه زِنِّهُ وارِش
هِمِهْ سُوغاتِيِ فصـل ويهــاره
ويهـاره پـر خجيــره لالــه زاره
«محسن مجيد زاده» نوج، ص94
صرفنظر از قافيه سازي در مسمط ترجيعي آقاي مجيد زاده،اگر چه اشاره مستقيم فرهنگي نيست، تصوير، محل تصوير و پاكي بيان، از ديار سبز مازندران خبر مي دهد.
عاروس و داماد شينهحِجلِه خِنِه
شَمْ به دَسّ و قَن به دِهون كِردِنِه
دامـــادِ پـر اِمــو دائِـه پـا اِنــّاز
تـا عـاروس هنيشـه روي زر اِنّاز
عــاروس شِه خِنِه وَنِِّسه رَجــِه
كَتِ كَـش ر زوئِه رِز رِزِ ميـجِـه
آويزونكِردِه هرچي داشتِهجِهاز
مُورْ قاب،ُتتمكيسه،پيلكيف، جانِماز
عيسي كياني حاجي،سجرو، ص40،ناشر مؤلف، 1375
حضور بخشي از رسم و سنت ها و عادات در نظم فوق مورد توجه است.
دِسِّــه روزِ لَلـِة خـونــش نيمــو
چپون هي هي و خونش نيمو
پلنگلسلس بوردهچفتدياري
لَله ره ونگ هدا عاشـق واري
چپـون بـي وفـا رونـش نكـرده
لَله جه حرف نزو خونش نكرده
«اسداله عمادي » نوج، ص66
مفهوم بيت ها جزء باورهاي مردم مازندران است كه پلنگ عاشق آواز خوش و صداي ني است و حتي به بعضي خوش آوازان محلي پلنگ عاشق هم گفته اند.
خنه يِ قصه ره هر سرهِ سرِه
پيرزنا چل كرده رشته
شو سيو پَرّه كه واكرده
همندي ره چرا كرده
گته:
پرچيم شِخ آسمونِ تو كه
شه دتا لينگ هوا كرده
ندودندي وِه چه ها كرده...
محمود جواديان، كوتنايي، نوج، ص44،انتشارات معين چاپ مهارت، سال1375
بيان شاعرانه اي از باورهاي مردم مازندران
شو په گرِ صدا ايمومه گوش
كتري تشِ سَرْجه بيمو جوش
لَلـه وا زمـّه تـا گسفـن بچـره
لَلة صدا جه من و مه بيهوش
مهديان، پديار،كوشش اشرفي ص132
ننوز گته كه اشرف ته باغشِا كو
ته شاه و اميرونِ برو بيا كو
ته سرنا چي و چكّه زنِ سماكـو
كالـه بهييـو تره دَوسْتنه گو
اشرفي،ننوز،ص 7
ننـوز گُته كه دِنيـا چه كـارِ زاره
گاسفِن بهكرس ورگ ونهسِرِه داره
كركِ كولـي ره ربا اجاره داره
الحق كه جَهَون گو دَكته پنبه جاره
اشرفي، ننوز، ص 76،خانه سبز، 1376
نچـرم كاها كـردنه ته عـادت
آدم فداها كردنـه ته عـادت
نِمبه مِسّه سيو دسمال بئير دس
چكه سما ها كردنه ته عادت
امـرو بمومه كاكـرون درمبـه
سيو ساينه ته جا آخر وَرمبه
تيسا خشك نونِ خدرهخرمّبه
نامــرد نـونِّ دكـّل نخـرمبـه
علي حسن نژاد، ونوشه، چاپ فرهنگ و ارشاد استان، سال 1377 هـ.ش، ص26
اعتماد به نفس و نخوردن نون نامرد اگر چه در باور همگان است. اما در مازندران بسيار رايج است.
ته كه دنياي غم ره دوش كشني
ته كه زياد و كم ره دوش كشني
تـه كـه بورده بهـارِ بـوره دارني
ته كه خواخرا مارِ، بورِ دارني...
مهران نوري، ونوشه، ص27
اَزيمـار دَسِّ چيـن كمِّه تـه دَردِ
اولي، اولي وجين كمّه ته دردِ
خوشَه خوشَه و خمِّن خمِّن ايمِه
كِپا كِپا و خـَرمن خَرمن ايمِـه
جليل قيصري،نوج، ص 80
ازال و ورزا اره سربشته بورده
گَسنّ و وركاره سربشته بورده
نشـرسّه كـرّه خـرمن نكـرده
فيـه و ليفـاره سـربشتـه بورده
جليل قيصري، سولاردني، ص12
(مجموعه اشعار، قيصري،كوشش حسين صمدي، نشر زهره، چاپ احمدي، 1371)
گوهـا ر رُش هـادِ بُرن لَتـه په
هـوا زرده بَزو خامبـه بـورِم لِه
كالي ر وازهِكان كاتي ر بَيِرَه
كُلنده دوندِ و هاكن لوش رهِ په
كريم اله قائمي، نوج، ص 72
ليلي جان خونشي بَيّه مِن دب
صدا ره سر دِمّه خومِّه دلِ گب
گمه ليلـي! تو نومه ملهـمِ دل
سينـة عاشقـون هسـّه تِه منـزِل
علي اصغر مهجوريان،نوج،ص101
دي بَهيته په كَلِهي پلي نيشتي
تره ويّمه
كَلِسّي كَله ور تَشه كا،كنِّي ماشِه جا
كِه خُوبَيْره تره ديگر...
علي اكبر مهجويان، نوج،ص 104
شو كه اتكه كشنه قد
گرنه چپون لَله واره
لَله وار زندو دِنه سرشه صداره
خوندنه
ليلي جان آي، ليلي جان آي، ليلي جان آي، ليلي بلاره
غلامرضاكبيري،تلاونگتيت يها� �مجموعهاشعارانتشارات:پژ� �هشهاي� ��فرهنگي،1377ص49
گتـه ننـا كلثوم بسـّاني دانّـه
هر چي برمه كِمّه مِسّه نيانّه
بـرمـه نكـن دتر گيس بـلاره
تنِ كچلـه تَنِ ميسـه بـلاره
برار بساني روش مرغنهگيني
تــه منِ دترّه بسـاني ديني
«محمود رستمي »
شوپه نپار نخس پسرگت گتِ ونگه وا نده
خـي دكفه زرات جار بينج كوفا خره ننه
مشتي كه گوره دوشنه ونگ تلا ويشاربونه
مزيرمردي كه ديگر با سك وسول سره ننه
« رحمت اله حسن پور» (تنها)
مازندرون شعر : بايد گفت : تقريبا همه اشعار ديروز و امروز ما، در اين گروه جاي دارند. يعني اگر از لغزشهاي نحوي و وزني و قافيه اي بگذريم. محتواي اشعار ما، عمومي است. همان گونه كه در اشعار محلي ديگر استان هاست. به تعبير ديگر پس از ترجمه، متن حاصل معرف، محيط زيست نمي خواهم بگويم كه شاعر بايد مازندروني شعر بگويد، اما مي توانم بنويسم آنچه گفته شد چنين است.
مي شود شعري گفت كه پس از ترجمه، معرف محيط شاعر (محل احساس و..)، كشورش و سرانجام احساس و تفكر جهاني باشد. برگرداندن مضامين يا مفاهيمي كه در ادبيات فارسي و جهان گفته شد به گويش مازندراني – آن هم نه بهتر – به گمان من چندان هنري تلقي نميگردد.
اميرگته كِه مه دوسخشحاله يا نا؟
همون اوّل حسن و جماله يا نا ؟
وه زمــزم آسـا آب زلالــه يـا نـا ؟
دندون دَر دهون حقة لاله يا نا ؟
اين رباعي در مفهوم عام است و با تركيب هاي : اول حسن و جمال، زمزم آسا، آبِ زلال
وندون دُر و دهون حقه لال فارسي، يا ؛
تـه در ارنَوّه بـدر منير نابـوده
ته خوبي نوه يوسفخجير نابوده
ستـاره تنِ نقش ضمير نابـوده
هـرگز آدم دل به خميـر نابـوده
در اين رباعي : ارنوّه، بدر منير، نقش تركيب فارسي است و موضوع آن نيز ناا تازه
دو چشم نرگس مست و دولوشه عناب
ته ديم خور ديم دهون ته حقة ناب
نـدومه تنِ فضــل و نـدومـه تـه باب
اَنه دومــه كه وِ هسّـمــه بـي تـاب
كنزالاسرار
خبر مصراع آخر،سه مصراع قبلي فارسي است. فقط واژه هاي لوشه، ديم، خور، دهون ندومه، تِه مازندراني است.
امير گته كه ماه ره غبار بئيته
فرنگي ره شاه زنگبـار بئيته
هنـدو بيمـو قافلـه بار بئـيتـه
زحل قمر سرخش قرار بئيته
كنز الاسرار
رباعي بسيار زيبا با بُرد مفهوم، محتوايي ارزشمند و ويژگي شعري بالا و اشاره اي (احتمالاَ به بزرگ) و شايد هم مصرع دوم به قول دوست پژوهش گرم سيروس مهدوي اشاره اي ضمني به واقفه تاريخي (1110 هـ.ق ) باشد.
اگه نخـونّم گنّنـي بـي صـدايي
اگـه بخونّـم گنّني بي حيـايي
كشكولدسهَيرمگننيچه�� �گداي� �
هركار ها كنم آخرته نارضايي
« مردمي»
امير گنه كه فردا كه محشر اِنه
مرتضي علي آقاي قنبر اِنه
پهلو در بخرد زهراي اطهر اِنه
جمع شهدا با تنِ بي سر اِنه
امير، به نقلي از مرحوم ملا اسحق حيدري
دو رباعي زير حكايت از صداقت طبع و باور گوينده(يا گويندگان) دارد، اين ويژگي اگر چه جنبه همگاني دارد. بديهي است همه همگان ! از صداقت طبع و باور و ظرافت احساس برخور دار نيستند.
ته بُوردن بوردن و مهِهارشهارش
كهـو آسمـون نرم نرم وارش
مــره خـش بيمـو تـه راه و روش
چند مزه دارنه بچا ديّم خش
دو بيتي عاشقانه اي است كه از مازندران، كه جوانب فرهنگي و باور در آن محفوظ است.
اشعار آقاي مهندس كيوس گوران (كه اخيراً نواري با صداي ايشان به بازار آمد) با توجّه به زبان طنز خاصش داراي بار فرهنگي است. همينطور منظومه چكل آقاي مهندس كاظمي كه علاوه بر ارائه تصوير در زندگي مردم داراي بار فرهنگي است.
شعر گلپاره آقاي علي اعظم حيدري با تصاويري از مناطق سوادكوه و ذكر نام بعضي مناطق آن ديار و نقل واژه هاي پربار كه به گمان بعضي قديمي و فراموش شده اند البته نه در سوادكوه و ديگر مناطق ييلاقي كمابيش نمايان گر زندگي مردم است.( اين اظهار نظر در حد تورق است.)
اگر شعر ما در معرفي فرهنگ و زندگي مردم ما، عادت، اخلاق و احساس و عواطف و انديشه و باور مردم ما باشد. بيشتر از اشعاري كه به شيوه فارسي سروده مي شود در ذهن مردم مي نشيند، تاريخ نشان داد كه مردم به بقاي فرهنگ خود فوق العاده پابند و علاقمند است. با نگرش به اقبال مردم به مازندروني سرود و اشعار به جا مانده و رسوب كرده در ذهن مردم، ويژگي هاي زير در آن ديده مي شود.
1- صداقت گفتار
2- پاكيزه بودن احساس شاعرانه
3-آگاهي و دقت شاعر از توان واژه ها و تركيب ها و كاربرد دقيق آن در تجلّي بهترين و زيباترين معني از ژرف ترين گوشه فرهنگ خود.
4- بيكار نبودن واژه ها : عدم نمود واژه ها، (صرفنظر از سكتة وزني و لنگي قافيه )
5- عدم وجود گره خوردگي در لفظ و معني ( تعقيد لفظي و معنوي )
6- سعي در حفظ موسيقي كلام به صورت طبيعي
7-كاربردطبيعي وغيرمصنوعي وساختگي از صناعات ادبي و علوم بلاغي
8-حضور ايجاز كنايه، ضرب المثل به جاي استعاره هاي شعر فارسي
9- استفاده از چند وزن پركار برد و محدود
لذا در نقد و بررسي اشعار، رعايت نكات ياد شده ضروري است. مردم آگاهانه نشان دادند با چه شرط و ضابطه اي اشعار را در ذهن خود جاي مي دهند. آنان نمي نشينند تا نقادان نقد كنند، ضابطه تعيين كنند. آن گاه اشعار مورد تأييد آن ها را حفظ كنند. بلكه مي گويند اگر شعر داراي اين ويژگي ها باشد. در ذهن ما رسوب مي كند. اين گفته حمل بر آن نشود كه مردم به نو آوري و ابتكار توجّه ندارند، مي خواهم بگويم اگر در شعر از عناصر پايا دارنده استفاده شود در آينده نيز مورد استقبال مردم قرار مي گيرد و شعر قبل از شاعر نمي ميرد. اگر سعي شود مازندراني سرود پاي از فرهنگ بيرون نكشد. شعر ما، دست كم براي كساني كه فرهنگ ما را نمي شناسند تازه است.
سخن نوآر، كه نو را حلاوتي است دگر، براي ما اين گونه توجيه مي شود
__________________
از ادبيات آمارديان و تپوريان، تاكنون چيزي در دست نداريم. امّا در زبان تبري اندكي داريم كه براي نوشتن تاريخ ادبيات مي تواند مبناي كار محققان قرار گيرد. تقريبا از اواسط قرن ششم به همه مناطق تبرستان مازندران گفته شد. و ما امروز مازندراني هستيم، نه تبرستاني و گويش ما نيز مازندراني است.
اشعار كنزالاسرار و اشعار زمان هاي بعدش را مازندراني مي دانم نه تبري. زيرا ميان آن زبان و اين گويش آن قدر فرق وجود دارد كه من از آن زبان چندان سردر نمي آورم. به نظر مي رسد در زمان اقتدار زبان تبري، بعضي از مناطق تبرستان، مازندراني سخن ميگفتند.
شعر و ادبِ مازندران را با سابقة دراز تبري مي شناسيم، كه از اين زبان آثارِ زيادي در دست نيست و آن مقدار كم عبارتند از:
1- نيكي نامه اثر مرزبان به شعر تبري كه فقط يك نام از آن باقي است.
2- مرزبان نامه ( آنچه امروز معروف است ) اثر مرزبان به نثر، به گويش تبري ( به تقليد از كليله و دمنه) كه اصل اثر در دست نيست، فقط در ترجمه باقي است.
3- اشعار: به صورت ادبيات پراكنده از مسته مرد (ديواروز)، قطب رويايي، قاضي هجيم، چند اسپهبد و امير و... يك نام ( استاد فيروزه)، كه از سر تفنّن سروده اند نه محض احياي زبان.
اشعار مانده، از جهت اصالت ساخت و باخت در خور اعتماد نيست و بعضي هنوز درست خوانده نشدهاند و ترجمه هاي بجا مانده در مواردي اشتباه است. يعني از يك شعر، چند گزارش مختلف ديده ميشود.
معلوم نيست، اشكال در شعر است يا در كتابت شاعر، يا در كاتبان و ناقلان، يا در مجموع. آيا شعر قطب رويايي واقعاً شعري اصيل با رعايت تمام جوانب نحو و ساخت و اصالت زباني است ؟
اگر مبنا را بر صحت و اصالت بگيريم باز نمي تواند پذيرفت كه شعرش برابر زبان متداول زمانش باشد نسخه هاي بجا مانده اختلاف متن را گواهي مي كنند. دو ديگر اينكه شاعر ديدگاه يك آدم بومي را داشته باشد و اصطلاحات به كار رفته برابر نحو زبان تبري باشد. نتيجه مي گيريم :
1- آيا شاعر مسلط به زبان خود بود؟ 2- آيا در شاعري آن قدرت را داشت تا مانند گفتار متداول نحو و ساخت زبان رارعايت كند ؟ 3- آيا احساس و انديشة شاعر بومي است ؟ 4- در صورت صحت موارد فوق و تأييد آن، آيا توانست با نوشتن،آنچه را كه سروده است نشان دهد ؟ يعني خوانندگان از روي نوشته به همان تلفظ شاعر برسند ؟ 5- آيا كاتبان بعدي اثر را اصيل انتقال دادند ؟ و چند پرسش ديگر، كه به عقيده من جاي ترديد دارد.
اما مازندراني سرود، اشاره شد كه آغازش را از مجموعه اشعار كنزالاسرار مي دانم هر چند درصد بسيار بالايي از محتواي اشعارش در حوزه فرهنگ و ريز گوشه هاي فرهنگ مازندران نيست. انكار عظمت معنايي چند دو بيتي هم بي انصافي است. با قدرداني از كار آن چند عزيز تبري گوي و تبري نويس. نتيجه مي گيريم كه ادب مازندران وارث ادب تبري است. و از مرحوم پدر ظاهراً همين مختصر به جا مانده است.
همواره عقيده داشتم كه آثار و اشعار يك ملّت بايد معرف فرهنگ (باور، انديشه، احساس، فلسفه و عواطف و...) آن باشد. در غير اين صورت آن نويسنده يا شاعر يا هر نام ديگر، در اعتلا و باروري و معرفي فرهنگش قدمي نگرفته و قلمي نرانده است و اندك اندك با مردم و فرهنگش فاصله مي گيرد.
هنر هم يكي از عناصر ارتباط انسان ها با يكديگر است. از اين روست كه توجه به تمدّن و فرهنگ توصيه مي گردد. آينده نگري يك اثر يكي از عوامل و اسباب پايداري و پايائي آن اثر است و هنرمند بايد جهان آتي را امروز ببيند و در اثرش منعكس كند، تا آيندگان خود را در آن بيابند و اين همان راز بقاي يك اثر است. توقع و انتظار من از شعر مازندراني (مازندروني شعر ) اين است كه بتواند معرف مردم خود باشد، مردم، ملاك معيار فرهنگ خودند. اگر امروز نتوانيم در آثار خود زيبايي هاي باور، انديشه و احساس، محيط، اخلاق، رفتار و كردار و.. خود را براي ديگران كه در آينده صاحبان اين مرز و بوم خواهند بود برسانيم در واقع به وظيفة هنري و مردمي خود عمل نكرده ايم و آنان از گذشته خود كه امروز ماست اطلاع نخواهند داشت. همچنان كه ما از آثار ادبي دروة مست مرد و شعر استاد فيروزه چيزي نداريم و ديگر آثار مانده نيز معروف كامل فرهنگ ما نيست شعر امروز ما، بايد نيك انديشي،راد مردي، بزرگواري. نيك نگري. مهرباني و نجابت و صداقت و صمميت،جوانمردي و رشادت مردم خود را با بهترين و صميمانه ترين واژه ها و لفظ در طبق اخلاث سبز خويش نهاده تقديم تاريخ كند. تا هر كس شنيد و خواند، در آن فضاي قدسي باور و فرهنگ مردم قرار گيرد و به اين اصل برسد كه مازندروني شعر – خلاف نظر بعضي – چيزي براي گفتن دارد. اثر بايد بعد از ترجمه معرف فرهنگ و مردمش باشد و اگر نه نمي تواند تا آيندگان ادامه يابد و به قول استاد شفيعي كدكني در ذهن مردم رسوب نمي كند.
مازندراني سرود، به گمان من همچنان كه گفته شد – بايد معرف مردم، محيط، فرهنگ و باور آنان باشد. يعني خواننده يك اثر مازندراني – دست كم – در فضا مازندران قرار گيرد. نه با شنيدن شعر مازندراني. به جنوب يا به كوير برسد!
مازندراني سرود را به دو گروه فارسي شعر، و گويشي شعر« بوم سرود » تقسيم ميكنم:
1- فارسي شعر : شعري است به زبان فارسي در قالب و مضامين مختلف كه مازندراني مي سرايد، خواه داراي مفاهيم عام و همگاني باشد، خواه در حوزه فرهنگ و تمدن مردم مازندران باشد.
2- گويشي شعر « بوم سرود » را به دو دسته تقسيم كردم: مازندروني شعر و مازندرون شعر.
منظورم از مازندروني شعر، آن است كه شعر از نظر صورت و محتوا مازندراني باشد يعني خواننده با خواندن شعر در فضا و هواي مازندران قرار گيرد و مازندرون شعر،شعري است كه از نظر صورت ( واژه تركيب تركيب و نحو) مازندراني اما از نظر محتوا همگاني وعمومي است. بنابراين مازندروني شعر نه نحو معيوب در گويش مازندراني دارد و نه محتواي غريب و بيگانه. در اين نوشته به علت كوتاهي فرصت و عدم دسترسي به عزيزان شاعر نتوانستم نمونه هاي كاملا منطبق، معادل و هماهنگ و...
موافق نظرم به دست بياورم، در هر حال نمونه هاي زير را عرضه ميدارم:
انّه دار وارش هدامه شه گيلاره
دارِ چلا چو بَورده مه قـواره
تازه بورده شيرْ دَكِفه مِه پلاره
خور بيمو، ورگ بزوته گيلاره
« كنزالاسرار» ج1 ص 131/6
نماشونِ سرا مه ونگه ونگه
چار بيدار درشونه صداي زنگه
كمين چار بيدارّ، برار بئيرم
دمـبـدم خـورِ شه يــار بئـيـرم
«مردمي»
خجيره كيجا، هيّا هيا شومي كو
گندم به درو بينج بنشا شومي كـو
اراده به كو دارمه نشومه بي تـو
كَرِ سنگ دشت بارگيرمه خاطر تو
«كنزالاسرار» ج1 ص 134/28
لوشْ كلومي گَتْ دروازه نوونه
كليـن بنه اسپـي رازه نوونـه
بخوشتـه هسـكّا تــازه نــوونـه
نامرد جور، تلي سازه نوونه
«نيمايوشيج »كليات ص644 /112
سه تاچينكّا داشتمه خجير و خارك
اتّاره كرچك بزو اتي ره شالك
اتـا بمـونّس ونـك بكنـه بهــارك
اون هم كَتِ په كُتِه زنه كتارك
«كنزالاسرار» ص160/147 و براساس تداول عرف
نمـاشون افتـاب كشنـه زرده
بـلـنِّ ممـرز سـر گيـتـي چــرده
ته تور چمرا خاموش ويشـه
رزِرزِ خونشكرديگتي شه درده
«علي هاشمي چلاوي»
اونمـا بيـارده هلـي تتـي ره
سو بيـارده مَلهِ وَرِ كتي ره
بچا بچا سراينگو اسپه مكنا
ونوشه دَكرده شه پمتي ره
«محمد لطفي نوايي» نوج، ص91
قالي سرنيشتي، كوبِ تري ره ياد دار
امسـال سري پار ِوشني ره ياد دار
اسب سواري دوش چپي ره ياد دار
چكمه دپوشي لينگ تلي ره ياد دار
كنزالاسرار ص 131
مونگه شو بلبل مسكنّه خونّش
ويشه دريم جه،اَش زنّه نالش
شـرشـرِ آبشــارا روآرِ مـجش
چمرِ زنگ گسفنـدون گالـش
لَلِه واي چپون گالشي خونش
زِلالِهْ ائو دَريـم، رو جـايِ شـو
ميهـا تَجِنِه دلغـارّه دنــه خش
سي سي پشته جه شِه زِنِّهُ وارِش
هِمِهْ سُوغاتِيِ فصـل ويهــاره
ويهـاره پـر خجيــره لالــه زاره
«محسن مجيد زاده» نوج، ص94
صرفنظر از قافيه سازي در مسمط ترجيعي آقاي مجيد زاده،اگر چه اشاره مستقيم فرهنگي نيست، تصوير، محل تصوير و پاكي بيان، از ديار سبز مازندران خبر مي دهد.
عاروس و داماد شينهحِجلِه خِنِه
شَمْ به دَسّ و قَن به دِهون كِردِنِه
دامـــادِ پـر اِمــو دائِـه پـا اِنــّاز
تـا عـاروس هنيشـه روي زر اِنّاز
عــاروس شِه خِنِه وَنِِّسه رَجــِه
كَتِ كَـش ر زوئِه رِز رِزِ ميـجِـه
آويزونكِردِه هرچي داشتِهجِهاز
مُورْ قاب،ُتتمكيسه،پيلكيف، جانِماز
عيسي كياني حاجي،سجرو، ص40،ناشر مؤلف، 1375
حضور بخشي از رسم و سنت ها و عادات در نظم فوق مورد توجه است.
دِسِّــه روزِ لَلـِة خـونــش نيمــو
چپون هي هي و خونش نيمو
پلنگلسلس بوردهچفتدياري
لَله ره ونگ هدا عاشـق واري
چپـون بـي وفـا رونـش نكـرده
لَله جه حرف نزو خونش نكرده
«اسداله عمادي » نوج، ص66
مفهوم بيت ها جزء باورهاي مردم مازندران است كه پلنگ عاشق آواز خوش و صداي ني است و حتي به بعضي خوش آوازان محلي پلنگ عاشق هم گفته اند.
خنه يِ قصه ره هر سرهِ سرِه
پيرزنا چل كرده رشته
شو سيو پَرّه كه واكرده
همندي ره چرا كرده
گته:
پرچيم شِخ آسمونِ تو كه
شه دتا لينگ هوا كرده
ندودندي وِه چه ها كرده...
محمود جواديان، كوتنايي، نوج، ص44،انتشارات معين چاپ مهارت، سال1375
بيان شاعرانه اي از باورهاي مردم مازندران
شو په گرِ صدا ايمومه گوش
كتري تشِ سَرْجه بيمو جوش
لَلـه وا زمـّه تـا گسفـن بچـره
لَلة صدا جه من و مه بيهوش
مهديان، پديار،كوشش اشرفي ص132
ننوز گته كه اشرف ته باغشِا كو
ته شاه و اميرونِ برو بيا كو
ته سرنا چي و چكّه زنِ سماكـو
كالـه بهييـو تره دَوسْتنه گو
اشرفي،ننوز،ص 7
ننـوز گُته كه دِنيـا چه كـارِ زاره
گاسفِن بهكرس ورگ ونهسِرِه داره
كركِ كولـي ره ربا اجاره داره
الحق كه جَهَون گو دَكته پنبه جاره
اشرفي، ننوز، ص 76،خانه سبز، 1376
نچـرم كاها كـردنه ته عـادت
آدم فداها كردنـه ته عـادت
نِمبه مِسّه سيو دسمال بئير دس
چكه سما ها كردنه ته عادت
امـرو بمومه كاكـرون درمبـه
سيو ساينه ته جا آخر وَرمبه
تيسا خشك نونِ خدرهخرمّبه
نامــرد نـونِّ دكـّل نخـرمبـه
علي حسن نژاد، ونوشه، چاپ فرهنگ و ارشاد استان، سال 1377 هـ.ش، ص26
اعتماد به نفس و نخوردن نون نامرد اگر چه در باور همگان است. اما در مازندران بسيار رايج است.
ته كه دنياي غم ره دوش كشني
ته كه زياد و كم ره دوش كشني
تـه كـه بورده بهـارِ بـوره دارني
ته كه خواخرا مارِ، بورِ دارني...
مهران نوري، ونوشه، ص27
اَزيمـار دَسِّ چيـن كمِّه تـه دَردِ
اولي، اولي وجين كمّه ته دردِ
خوشَه خوشَه و خمِّن خمِّن ايمِه
كِپا كِپا و خـَرمن خَرمن ايمِـه
جليل قيصري،نوج، ص 80
ازال و ورزا اره سربشته بورده
گَسنّ و وركاره سربشته بورده
نشـرسّه كـرّه خـرمن نكـرده
فيـه و ليفـاره سـربشتـه بورده
جليل قيصري، سولاردني، ص12
(مجموعه اشعار، قيصري،كوشش حسين صمدي، نشر زهره، چاپ احمدي، 1371)
گوهـا ر رُش هـادِ بُرن لَتـه په
هـوا زرده بَزو خامبـه بـورِم لِه
كالي ر وازهِكان كاتي ر بَيِرَه
كُلنده دوندِ و هاكن لوش رهِ په
كريم اله قائمي، نوج، ص 72
ليلي جان خونشي بَيّه مِن دب
صدا ره سر دِمّه خومِّه دلِ گب
گمه ليلـي! تو نومه ملهـمِ دل
سينـة عاشقـون هسـّه تِه منـزِل
علي اصغر مهجوريان،نوج،ص101
دي بَهيته په كَلِهي پلي نيشتي
تره ويّمه
كَلِسّي كَله ور تَشه كا،كنِّي ماشِه جا
كِه خُوبَيْره تره ديگر...
علي اكبر مهجويان، نوج،ص 104
شو كه اتكه كشنه قد
گرنه چپون لَله واره
لَله وار زندو دِنه سرشه صداره
خوندنه
ليلي جان آي، ليلي جان آي، ليلي جان آي، ليلي بلاره
غلامرضاكبيري،تلاونگتيت يها� �مجموعهاشعارانتشارات:پژ� �هشهاي� ��فرهنگي،1377ص49
گتـه ننـا كلثوم بسـّاني دانّـه
هر چي برمه كِمّه مِسّه نيانّه
بـرمـه نكـن دتر گيس بـلاره
تنِ كچلـه تَنِ ميسـه بـلاره
برار بساني روش مرغنهگيني
تــه منِ دترّه بسـاني ديني
«محمود رستمي »
شوپه نپار نخس پسرگت گتِ ونگه وا نده
خـي دكفه زرات جار بينج كوفا خره ننه
مشتي كه گوره دوشنه ونگ تلا ويشاربونه
مزيرمردي كه ديگر با سك وسول سره ننه
« رحمت اله حسن پور» (تنها)
مازندرون شعر : بايد گفت : تقريبا همه اشعار ديروز و امروز ما، در اين گروه جاي دارند. يعني اگر از لغزشهاي نحوي و وزني و قافيه اي بگذريم. محتواي اشعار ما، عمومي است. همان گونه كه در اشعار محلي ديگر استان هاست. به تعبير ديگر پس از ترجمه، متن حاصل معرف، محيط زيست نمي خواهم بگويم كه شاعر بايد مازندروني شعر بگويد، اما مي توانم بنويسم آنچه گفته شد چنين است.
مي شود شعري گفت كه پس از ترجمه، معرف محيط شاعر (محل احساس و..)، كشورش و سرانجام احساس و تفكر جهاني باشد. برگرداندن مضامين يا مفاهيمي كه در ادبيات فارسي و جهان گفته شد به گويش مازندراني – آن هم نه بهتر – به گمان من چندان هنري تلقي نميگردد.
اميرگته كِه مه دوسخشحاله يا نا؟
همون اوّل حسن و جماله يا نا ؟
وه زمــزم آسـا آب زلالــه يـا نـا ؟
دندون دَر دهون حقة لاله يا نا ؟
اين رباعي در مفهوم عام است و با تركيب هاي : اول حسن و جمال، زمزم آسا، آبِ زلال
وندون دُر و دهون حقه لال فارسي، يا ؛
تـه در ارنَوّه بـدر منير نابـوده
ته خوبي نوه يوسفخجير نابوده
ستـاره تنِ نقش ضمير نابـوده
هـرگز آدم دل به خميـر نابـوده
در اين رباعي : ارنوّه، بدر منير، نقش تركيب فارسي است و موضوع آن نيز ناا تازه
دو چشم نرگس مست و دولوشه عناب
ته ديم خور ديم دهون ته حقة ناب
نـدومه تنِ فضــل و نـدومـه تـه باب
اَنه دومــه كه وِ هسّـمــه بـي تـاب
كنزالاسرار
خبر مصراع آخر،سه مصراع قبلي فارسي است. فقط واژه هاي لوشه، ديم، خور، دهون ندومه، تِه مازندراني است.
امير گته كه ماه ره غبار بئيته
فرنگي ره شاه زنگبـار بئيته
هنـدو بيمـو قافلـه بار بئـيتـه
زحل قمر سرخش قرار بئيته
كنز الاسرار
رباعي بسيار زيبا با بُرد مفهوم، محتوايي ارزشمند و ويژگي شعري بالا و اشاره اي (احتمالاَ به بزرگ) و شايد هم مصرع دوم به قول دوست پژوهش گرم سيروس مهدوي اشاره اي ضمني به واقفه تاريخي (1110 هـ.ق ) باشد.
اگه نخـونّم گنّنـي بـي صـدايي
اگـه بخونّـم گنّني بي حيـايي
كشكولدسهَيرمگننيچه�� �گداي� �
هركار ها كنم آخرته نارضايي
« مردمي»
امير گنه كه فردا كه محشر اِنه
مرتضي علي آقاي قنبر اِنه
پهلو در بخرد زهراي اطهر اِنه
جمع شهدا با تنِ بي سر اِنه
امير، به نقلي از مرحوم ملا اسحق حيدري
دو رباعي زير حكايت از صداقت طبع و باور گوينده(يا گويندگان) دارد، اين ويژگي اگر چه جنبه همگاني دارد. بديهي است همه همگان ! از صداقت طبع و باور و ظرافت احساس برخور دار نيستند.
ته بُوردن بوردن و مهِهارشهارش
كهـو آسمـون نرم نرم وارش
مــره خـش بيمـو تـه راه و روش
چند مزه دارنه بچا ديّم خش
دو بيتي عاشقانه اي است كه از مازندران، كه جوانب فرهنگي و باور در آن محفوظ است.
اشعار آقاي مهندس كيوس گوران (كه اخيراً نواري با صداي ايشان به بازار آمد) با توجّه به زبان طنز خاصش داراي بار فرهنگي است. همينطور منظومه چكل آقاي مهندس كاظمي كه علاوه بر ارائه تصوير در زندگي مردم داراي بار فرهنگي است.
شعر گلپاره آقاي علي اعظم حيدري با تصاويري از مناطق سوادكوه و ذكر نام بعضي مناطق آن ديار و نقل واژه هاي پربار كه به گمان بعضي قديمي و فراموش شده اند البته نه در سوادكوه و ديگر مناطق ييلاقي كمابيش نمايان گر زندگي مردم است.( اين اظهار نظر در حد تورق است.)
اگر شعر ما در معرفي فرهنگ و زندگي مردم ما، عادت، اخلاق و احساس و عواطف و انديشه و باور مردم ما باشد. بيشتر از اشعاري كه به شيوه فارسي سروده مي شود در ذهن مردم مي نشيند، تاريخ نشان داد كه مردم به بقاي فرهنگ خود فوق العاده پابند و علاقمند است. با نگرش به اقبال مردم به مازندروني سرود و اشعار به جا مانده و رسوب كرده در ذهن مردم، ويژگي هاي زير در آن ديده مي شود.
1- صداقت گفتار
2- پاكيزه بودن احساس شاعرانه
3-آگاهي و دقت شاعر از توان واژه ها و تركيب ها و كاربرد دقيق آن در تجلّي بهترين و زيباترين معني از ژرف ترين گوشه فرهنگ خود.
4- بيكار نبودن واژه ها : عدم نمود واژه ها، (صرفنظر از سكتة وزني و لنگي قافيه )
5- عدم وجود گره خوردگي در لفظ و معني ( تعقيد لفظي و معنوي )
6- سعي در حفظ موسيقي كلام به صورت طبيعي
7-كاربردطبيعي وغيرمصنوعي وساختگي از صناعات ادبي و علوم بلاغي
8-حضور ايجاز كنايه، ضرب المثل به جاي استعاره هاي شعر فارسي
9- استفاده از چند وزن پركار برد و محدود
لذا در نقد و بررسي اشعار، رعايت نكات ياد شده ضروري است. مردم آگاهانه نشان دادند با چه شرط و ضابطه اي اشعار را در ذهن خود جاي مي دهند. آنان نمي نشينند تا نقادان نقد كنند، ضابطه تعيين كنند. آن گاه اشعار مورد تأييد آن ها را حفظ كنند. بلكه مي گويند اگر شعر داراي اين ويژگي ها باشد. در ذهن ما رسوب مي كند. اين گفته حمل بر آن نشود كه مردم به نو آوري و ابتكار توجّه ندارند، مي خواهم بگويم اگر در شعر از عناصر پايا دارنده استفاده شود در آينده نيز مورد استقبال مردم قرار مي گيرد و شعر قبل از شاعر نمي ميرد. اگر سعي شود مازندراني سرود پاي از فرهنگ بيرون نكشد. شعر ما، دست كم براي كساني كه فرهنگ ما را نمي شناسند تازه است.
سخن نوآر، كه نو را حلاوتي است دگر، براي ما اين گونه توجيه مي شود
__________________
۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه
اميري ومنابع گرفته شده
نيما و اصالت او :
نيما فرزند كوهستان بود و هيچ گاه اصالت و صداقت كوهستاني اش را فرمواش نكرد . او بلند طبع و گشاده دست بود و مردمش را دوست مي داشت. با آن كه در شهر مي زيست اما در دل كوه و طبيعت و هواي مه آلود «يوش» داشت و در جواب شهرزدگاني كه بر او خرده مي گرفتند مي گفت:
« من از اين دو نان شهرستانيم خاطر پر درد كوهستانيم »
او با آن كه تحولي بزرگ در شعر فارسي ايجاد كرد و به عنوان «پدر شعر نو» مشهور شد اما هيچ گاه اصالت و زيان مادري خويش «طبري» را فراموش نكرد. نيما در مقدمه دفتر «روجا» مي گويد:
«... مثل همهي مردم، من حرف خود را مي زنم. اگر آنها زبان خود را مخلوط كرده اند من هم مخلوط مي كنم اما حرص دارم كه با كلماتي مخلوط شود كه قبيله من دارد آن ها را فراموش مي كند... مرا مثل شمع روشني بردار كه مي سوزم و به ديگران روشنايي مي دهم. دوباره سلام من به تو اي جوان ناشناس كه نمي دانم چه وقت متولد شده و پدر و مادر خود را مي شناسي يا نه»(1)
جوون كو دو ناي ت نوينم
جوون كو هيچ نپرسي اي من كيم
نشناسي تو م گل باغ تيم
م ور اين اوندم كو من دنيم
ترجمه: جواني كه نامت را نمي دانم/ جواني كه هيچ نپرسيدي من كي هستم /تو تخم گل باغم را نمي شناسي/ هنگامي به نزد من مي آيي (كه ديگر ) نيستم (روجا)
نيما بيش از 60 سال پيش چنين روزهايي را پيش بيني مي كرد و سعي داشت تا با پيوند زدن نسل جوان به گذشته و اصالت خويش، شكاف بين نسل ها را ترميم كند. او از آن دسته روشنفكراني نبود كه غرق در دنياي تجدد شوند و به يكباره گذشته و اصل خود را فراموش كنند بلكه مي كوشيد چه در زندگي چه در آثارش چالش ميان سنت و مدرنيته را به نفع هويت ملي سازماندهي كند و نو آوري را بر پايه هاي استوار اصالت و سنت ديرين سرزمين خود بنا نهد. او اصالت خويش را چنين بيان مي كند:
نيما م من يگانه رستمدار (2)
نيماور و شهر آگيم تبار
هنر مني و ن م و نوم دار
كلين نيم تش كله سر كل مار
ترجمه: نيما هستم من يگانه رستمدار/ نيماور(كمان دار) و از تبار شهر آگيم (هستم) /هنر من (باعث ) نام داري مي شود/ خاكستر نيستم مادر بزرگ (آتش اصلي) آتش اجاق هستم (روجا)
هدف ديگر او ، زنده كردن زبان مادري خويش (طبري(3)) است و آن طور كه مي گويند؛ مي خواسته قاعده و دستوري نيز براي آن تهيه كند كه مجال آن را نيافت.
نيما با آن كه در گير و دار يك دگرگوني شگرف در شعر فارسي بود، اما نه تنها زبان مادري خود را فراموش نكرد، بلكه آن را پايه اي براي شعر فارسي نوين خويش قرار داد.
كوچو خاخور مني نيكتاء
برار مني لادبن كه وي يكتا
طبري مني مي گپ مه گواء
كجه ي گپ دير بوتم سواء
ترجمه: خواهر كوچكم نيكتاي من است/ برادرم لادبن است كه يكتاست /سروده هاي طبري من، حرفم، گواه من است/ كجاي صحبت گفته ام غير از اين است؟ (روجا)
آزادگي و بيداري نيما
نيما، هم چون كوه هاي سر به آسمان ساييده البرز، آزاد بود. خصلت كوهستاني اش باعث آن بود كه پشت خويش را در مقابل زورگويان و ستم پيشگان و نامردان روزگار، خم نكند. با نداري ها بسازد و همواره بلند طبع و آزاد انديش باشد:
نيما گن ش دسّ بار ايشم
راه روز شوم نامرد كار ايشم
تيسا نون خورم روزگار ايشم
سرجر زمي سر جور خدار ايشم
ترجمه: نيما مي گويد بار(ثمر) دستم را مي نگرم/ ميان راه كار نامرد را مي نگرم /نان خالي مي خورم و روزگار را مي نگرم/ سر پايين زمين سر بالا خدار ار مي نگرم (روجا)
روزگار نيما، روزگاري بود كه اربابان بر روستاها حاكم بوده و دست رنج زحمت كشان روستايي را مي خوردند. مردم نيز ياراي مقابله با آن را نداشتند و اربابان بر جان و مال و ناموس مردم مستولي بودند. نيما، اين روابط نادرست را به چالش مي كشد و از مردم خويش مي خواهد كه از خواب غفلت بيدار شوند:
ناقوس خون دنگ دنگ ويشار بواشين
دينگ دينگ شه اسب سو سوار بواشين
فكر نيهون كار رو بار بواشين
دينگ و دينگ چپر زبون و خوار بواشين
ترجمه : ناقوس مي خواند: دنگ دنگ بيدار شويد/ دينگ دينگ بر اسب خود سوار شويد/ فكر نهان و كار و بار شويد/ دينگ و دينگ براي چه زبون و خوار شويد
و در جاي ديگر مي گويد:
بي پر و بال چي مرغ زارزارم
چنگل زم دو دوك كشم و چي كارم
من دكاشت خان و رن ش نارم
اني من كارم هارش چي بيعارم
ترجمه: بي پر و بال چه مرغ زار زار هستم /چنگل(4) مي زنم شيار مي كنم چه (چي) مي كارم/ كاشته ي مرا ارباب مي برد و خودم ندارم/ اين همه (باز ) مي كارم بنگر چه بيعارم (روجا)
چهره شيطان در «روجا»
شيطان در روجا سه چهره دارد: 1- انسان هاي ستمگر و زورگو (ارباب و حاكم)
2- انسان رياكار (تقريباً ) همانند چهره صوفي و زاهدان ظاهر پرست در شعر حافظ)
3- ابليس
نيما با ظرافت از واژه «شيطان» علاوه بر اين كه باور هاي مردم سرزمين خود را از «شيطان» به تصوير مي كشاند. با شگرد خاصي (هرچند كه نيما، زياد اهل سخن گفتن در پرده نيست) تصاوير و معاني فوق را از اين واژه ها افاده مي كند:
1- ارباب: شيطون بيمو هماسي م پار
ويشه لو بوردم توسكار نوتم دار
ورن من كلار ورن وي بنه ي سر قبار
ترجمه: شيطان آمد و پايم را گرفت/ هنگامي كه در كنار بيشه، بر بالاي درخت توسكا رفتم نگفتم (شاخه هاي درخت) كلاهم را مي برد/ او(شيطان) هم قباي روزي زمينم را مي برد (روجا)
2- انسان هاي دو رو و رياكار: شيطون گت چير خوايني/ كيجار ديم كو هادي ش پيش ويني
خدار بديم ديم ندا و شيو كار
هماسي و نازنين گلنار قبار
ترجمه: شيطان مي گفت براي چه دختر را مي خواهي/ اگر رهايش كني خدا را در نزدت مي بيني/ ديدم كه او سياه بازي را رها نكرد خود قباي نازنين گلنار را گرفت (روجا)
3- ابليس: تلاخون دوزخ ويم جهون نو
شيطون و يم هيچكس رهنمون نو
الو مجش دوزخ و ر شيطون نو لياز نو
و دس بن تيلون نو
ترجمه : خروس مي خواند دوزخ مي بينم و جهان نبود(نشد) /شيطان را مي بينم هيچ كس را رهنمون نشد/ همچو آتش كنار دوزخ شيطان نبود سيل نبود/ زير دستش (آب) گل آلود نبود (روجا)
نيما و اسطوره هاي تبري
در شاهنامه، فردوسي تصويري اهريمني است و در آثار گذشتگان و حتي اكنون نيز چهره ي منفي از ديو مازندران مي بينيم. نيما، بر خلاف گذشتگان كه تصويري اهريمني و نامطلوب از ديوان مازندران ترسيم كرده اند و آنان را آفتاب پرست دانسته اند( به خاطر عدم اطاعت از زرتشت) آنان را پهلوانان بزرگ و اسطوره هاي سرزمين خويش مي داند و مي گويد:
مازرون ديو اما گت نو م هس
رستم به حيله ديو دس دوس
ديو خوندون آفتاب پرس
زرتش به كينه بد به وي دوس
ترجمه: اما ديوان مازندران بزرگ نام است(نامدار است)/ رستم به حيله دست ديو را بست/ مي گويند ديو آفتاب پرست است!/ زرتشت به كينه بد بديشان بست (روجا)
اسطوره از ويژگي هاي اشعار نيما است كه در اين خصوص جاي بحث مفصلي دارد. تأثير زبان و اشعار طبري در شعر فارسي نيما اشعار نيما نماينده ي طبيعت محيط شاعر؛ يعني نواحي سبز، كوهستان هاي سر به فلك كشيده مازندران است. او متأثر از زبان و فرهنگ منطقه خويش است و تأثير اسطوره اي آن را به وضوح در اشعار فراسي اش مي توان ديد كه به شكلي نزديك در اشعار تبري او نيز وجود دارد: نيما در شعر « خروس مي خواند» مي گويد:
« قوقولي قو! خروس مي خواند/ از درون نهفت خلوت ده، / از نشيب رهي كه چون رگ خشك،/ در تن مردگان دواند خون/ مي تند بر جدار سرد سحر / مي تراود به هر سوي هامون / با نوايش از و ره آمد پر / مژده مي آورد به گوش آزاد/ مي نمايد رهش به آبادان / كاروان را در اين خراب اباد ... » (5)
و در «روجا» مي سرايد:
تلاخون: خوم مرتم پيم
ش ونگ دمال تن در پشت ايم
م ونگ گن رازم راز زيم
ويشار واي ش راز با تو ديم
ترجمه : خروس مي خواند: مي خوانم مردم را مي پايم/ دنبال بانگم به پشت در تو مي آيم/ بانگ مي گويد راز مي گويم راز مي زايم /(اگر) بيدار باشي رازم را به تو مي دهم (روجا)
نيما با عناصر طبيعت و موجودات آن يكي و ممزوج مي گردد و اين خروس هشدار دهنده و راه نماينده و رازگوينده كسي جز خود نيما نيست. او، از جهل و غفلت مردم زمانه خود به ستوه مي آيد و سادگي بيش از حد مردم خود را با زبان طنز به تصوير مي كشد:
دينه مردي بكاشت تيم چارك
او هادا ور چي خارك
وشكت گل، نخورد وي انارك
بكني ديم ها ون مارك
ترجمه : ديوانه مردي زميني (تومجاري) كوچك را كشت كرد /آبش داده و چه خوب آن را نگهداري كرد/ گلش شكفت (ثمر داد) و انارش را نخورد/ ساقه اش را كند و به گوشه اي انداخت .
همين تصاوير را در اشعار فارسي اش به اشكال ديگر و با استفاده از محيط و مردم منطقه خود نمايان ساخته و آن را به تمام جامعه تسري مي بخشد. در اشعاري نظير: انگاسي - كچبي - عمو رجب و... نكو نشناخت
انگاسي/ پسر را بپرسيدش/ نشاني پدر را/ كشيدش در بغل /كاي نور ديده/ منت باشم پدر/ و ز ره رسيده / بگرييد آن پسر ابله تر از او كه: گر تو گم شوي اي باب دلجو/ كسي نشناسدم دربين مردم/ بمانم بي نشان و تا ابد گم(6) (انگاسي)
يا در شعر كچبي:
كچبي ديد عقاب خود سر مي برد /جوجگكان را يكسر /خواست اين حادثه را چاره كند/ ببرد راهش و آواره كند/ كرد انديشه و كرد انديشه/ بر گرفت از بر خود آن تيشه/ رفت از ده پي آن شرزه عقاب/ پل ده را سر ره كرد خراب/ راه دشمن همه نشناخته ايم/ تيشه بر راه خود انداخته ايم(7)
نيما بسياري از لغات و اصطلاحات تبري را وارد شعر فارسي كرد و بن مايه هاي بسياري از اشعارش را همين اصطلاحات و لغات تشكيل مي دهند.
لغاتي نظير: پلم (نوعي گياه) تو (تاب) توكا(نوعي پرنده) جوله ( ظرف چوبي كه در آن شير مي دوشند) داروگ (قورباغه درختي ، بنا به باور تبريان، هرگاه داروگ بخواند، نشان روز باراني است و نيما بر اساس اين باور شعري بسيار زيبا و عميق سروده است) مالا، مولا (ماهيگير) نپار( خانهي گالي پوش) نوروز مه (درگاه شماري طبري، ماه وسط تابستان است)وشته (نيم سوز)
نيما و اشعار پازواري نيما
در روجا نيم نگاهي هم به اشعار منتسب به اميري داشته و در بعضي از دوبيتي هايش تأثير زباني و در بعضي جاها محتوايي مستقيماً به چشم مي خورد:
نيما گن م حال چتي نزار بهي
رژ نكت م كار و خوار نهي
نامرد دس م بار ، بار نهي
گزليم م تا فرش گلدار نهي
ترجمه : نيما مي گويد حالم چسان نزار شد/ كارم رديف و خوب (روبراه) نشد/ از دست نامرد بارم، بار نشد/ نخ گره خورده ام فرش گلدار نشد (روجا)
امير گنه مه كار چه زار بهيه
مه پوست كلا شال ناهار بهيه
بشقاب پلا خوار اتاقه دار
بهيه كال چرم پوش، زين سوار بهيه
ترجمه : امير مي گويد كه كارم چه زار شده /كلاه پوستين من خوراك شغال شده/ آن كه با بشقاب گدايي غذا مي خورد صاحب جاه و مقام شده/ آن كه چارق به پا داشت، سوار بر زين اسب شده (کنزالاسرار)
امير و نيما هر دو از وضعيت نابسامان حاكم بر جامعه خود گلهمندند و از اين كه نامردان سوارند و آزادگان پياده در رنج و عذاب به سر مي برند:
نامرد اين ش دوس ور چه خوار
تن اما ز وون تن خويش و يار ش كار
وين بار كن شن بار گني
هانيش دير گن نارم كار
ترجمه : نامرد (گاه كه) به نزد دوستش مي آيد چه خوب است/ انباز تو مي شود، خويش و يار توست (منفعت) /كار خود را مي بيند و بارش را مي بندند/ مي گويي بنشين مي گويد ديگر كاري ندارم (روجا)
بخور گرد راه و نخور نامرد نون
نامرد به خوشه قول بونه زي پشيمون
اينره من يقين دومه يقين دون
مرد ار زهر خوره، بهتر كه نامرد نون
ترجمه: بخور گرد راه و نخور نان دونان /كه نامرد گردد ز قولش پشيمان /يقين دارم اين و را يقينش تو مي دان/ كه گر زهر نوشي، به از نان دونان (امير)
و يا : امير گن گوهر م يار هسته
نيما گن نامرد تي خار هسته
نامرد ويم مي روز شوي تار هسته
خوش اين نامرد ادبار هسته
ترجمه: امير مي گويد: گوهر يار من است/ نيما مي گويد نارمرد خار تو است/ نامرد را مي بينم روزم شب تاريك است/ اين بدبختي نامرد است (روجا)
آن گاه كه نيما از نامرادي هاي زمانه به تنگ مي آيد، همدم و هم زباني جز«امير» نمي يابد و مي گويد:
امير گن م دل حاجي ار غم دارن
نيما گن م دل ت موتم دارن
دني اگر هزار آدم دارن
جان امير، ت جور م ور كم دارن
ترجمه : امير مي گوبد : دلم براي حاجي غم دارد/ نيما مي گويددلم براي تو ماتم دارد/ دنيا اگر هزار (ان) انسان دارد/ (به) جان امير (سوگند) مانند من و تو كم دارد(8) (روجا)
از نكات مشترك ديگري كه در اشعار نيما و اميري مشاهده مي شود وجود ارسال المثل و تمثيل است كه هركدام از ديدگاه خاص خود و بهره گيري از فرهنگ جامعه و منطقه خويش بدان اشارت كرده اند:
كاوي وركا گسن نوون
نسات خنه وي كهن نوون
كتي كو كوه نوي بن نوون
لال و غول مردي خوش سخن نوون
ترجمه: بره نوجوان (مانند) گوسفند نمي شود/ خانه نساخته مهن نمي شود/ تپه تا كوه نشد گردنه نمي شود/ مرد كر و لال خوش سخن نمي شود (روجا)
شش درم دونه وه كترا ر كورنه
بوريته آدم گشاد را ر كورنه
گوسفند لاغر وه وركا ر كورنه
رعيت گدا و كدخدا ر كورنه
ترجمه: شش مثقال برنج كفگير نمي خواهد/ آدم فراري جادهي عمومي را مي خواهد چكار؟/ گوسفند لاغر بره لازم ندارد /رعيت فقير به كدخدا نياز ندارد (امير)
آن چه لازم به ذكر است، اين است كه شاعران بسياري قبل از نيما به تبري شعر سروده اند از قبيل: بسپهبد مرزبان بين رستم بن شروين پريم، نويسنده « مرزبان نامه» ، امير عنصرالمعالي كيكاووس، نويسنده «قابوسنامه» علي پيروزه، مسته مرد، بندار رازي و ... ولي آن چه بيش از همه در اشعار نيما به چشم مي آيد؛ قدرت بر تر تخيل و نازك خيالي اين شاعر نو انديش مي باشد.
فرهنگ و باور هاي مردم تبرستان در «روجا»
نيما، احيا كننده فرهنگ و باور ها و سنت هاي ديرين سرزمين سبز خويش است كه كم كم در حال رنگ باختن هستند. براي نمونه؛ در يك دو بيتي از يك سنت قديمي مردم مازندران (سيزده تيرماه شو) كه ريشه در تاريخ كهن اين ديار دارد سخن مي گويد:
تيرماه(9) بيمو وي سيزده شو مي دمال
آي سبز علي برو بپرس من حال
ويشهي ور گالش در زن خال(10)
كوخ ميون نيما در گيرن فال
ترجمه: تيرماه طبري(آبان) آمده و سيزده شبش به دنبال من/ آي سبز علي بيا و حالم را بپرس/ ميان بيشه چوپان دارد مرتعش را حدود مي كند /ميان كوه نيما دارد فال مي گيرد (روجا)
يكي از باور هاي مردم مازندران، دربارهي خسوف و كسوف است و آن اين كه هم چون اژدهاست، خورشيد و ماه را گرفته و مي خواهد ببلعد و علت خورشيد گرفتگي و ماه گرفتگي را آن اژدها (زحل) مي دانند:
نوئين نوئين نيما ر خو بايت
م بمونس دل تو بايت
شوي راه سر اتا شو بايت
زهل بيمو ماه نو بايت
ترجمه : نگوييد نگوييد نيما را خواب (فرا ) گرفت /دل درمانده ام را تب گرفته است/ سر راه شب يكي شب (ديگر) گرفت /زهل آمده ماه نو را گرفت(پوشاند) (روجا)
در فرهنگ كهن مازندران، ماه هاي سال با نام هاي خاص خود و جداي از ماه هاي فارسي ناميده مي شوند نظير: تيرماه (آبان ماه) - وهمنه ماه يا همان بهمن ماه (خرداد ماه فارسي) - ملار ماه (آذر ماه) و ... نيما در بعضي از دو بيتي هايش به اين ماه ها اشاره دارد:
و هومنه ش دس تش زن
ملال شو سيو سيو جمه ركن
بكت آدم دني ر هول زن
غلا اتا مردي همه رخن
ترجمه : ماه بهمن تبري (خرداد) دستش را آتش مي زند /ملال ماه طبري (آذر) پيراهن سياه خود را در مي آورد/ آدم افتاده براي دنيا جوش مي زند/ مخفيانه يك مرد بر همه مي خندد (روجا)
ارسال المثل هاي نيما
در اشعار تبري نيما، ارسال المثل جايگاه ويژه اي دارد و او با استفاده از اين شيوه، نكته ها ،گله ها و پندهاي خود را بازگو مي كند:
ول بازي شون تا نو كينه كج
سيف بچي بوي دچي ورج
نادون چي اهل مازرون چي ساوج چي كلاگر چي بسود ون چي آش پج
ترجمه: ديوار كج تا نوك (آخر) كج مي رود (11)/ سيب چون چيده رديف مي شود/ نادان چه اهل مازندران چه ساوه/ چه كوزه گر چه شاعر چه آشپز (نادان است) (روجا)
هم چنين: زمي كه هيچ چي نارن سامون نارن
باغ كه ثمر نارن باغبون نارن
دريو كه او نارن وي تيفون نارن
آدم كه وشني در ايمون نارن
ترجمه: زمين كه هيچ چي ندارد حدود (نمي خواهد)/ باغ كه ثمر ندارد باغبان ندارد /دريا كه آب ندارد، توفان ندارد/ آدم كه گرسنه زندگي مي كند ايمان ندارد (روجا)
سخن پاياني
آري! نيما با زبان خويش، آنان را به حفظ فرهنگ و آيين و سنت هاي ديرين سرزمين باستاني خود فرا مي خواند . او مي داند كه دنياي مدرن، به سرعت در حال حركت است و همه چيز در حال دگرگوني و رنگ عوض كردن مي باشد و شايد نتوان فرهنگ كلان را حفظ كرد، پس بايد در حفاظت از خرده فرهنگ ها تلاش نمود و دنياي مدرن را بر پايه هاي استوار فرهنگ و اصالت كهن بنا نهاد. هم چنان كه دگرگوني بزرگ و شگرف او نيز بر پايه هاي اشعار كهن پارسي استوار كرد و كم كم زمينه ساز دگرگوني در اين زمينه، با حفظ سنت هاي كهن گرديد.
نيما فرزند كوهستان بود و هيچ گاه اصالت و صداقت كوهستاني اش را فرمواش نكرد . او بلند طبع و گشاده دست بود و مردمش را دوست مي داشت. با آن كه در شهر مي زيست اما در دل كوه و طبيعت و هواي مه آلود «يوش» داشت و در جواب شهرزدگاني كه بر او خرده مي گرفتند مي گفت:
« من از اين دو نان شهرستانيم خاطر پر درد كوهستانيم »
او با آن كه تحولي بزرگ در شعر فارسي ايجاد كرد و به عنوان «پدر شعر نو» مشهور شد اما هيچ گاه اصالت و زيان مادري خويش «طبري» را فراموش نكرد. نيما در مقدمه دفتر «روجا» مي گويد:
«... مثل همهي مردم، من حرف خود را مي زنم. اگر آنها زبان خود را مخلوط كرده اند من هم مخلوط مي كنم اما حرص دارم كه با كلماتي مخلوط شود كه قبيله من دارد آن ها را فراموش مي كند... مرا مثل شمع روشني بردار كه مي سوزم و به ديگران روشنايي مي دهم. دوباره سلام من به تو اي جوان ناشناس كه نمي دانم چه وقت متولد شده و پدر و مادر خود را مي شناسي يا نه»(1)
جوون كو دو ناي ت نوينم
جوون كو هيچ نپرسي اي من كيم
نشناسي تو م گل باغ تيم
م ور اين اوندم كو من دنيم
ترجمه: جواني كه نامت را نمي دانم/ جواني كه هيچ نپرسيدي من كي هستم /تو تخم گل باغم را نمي شناسي/ هنگامي به نزد من مي آيي (كه ديگر ) نيستم (روجا)
نيما بيش از 60 سال پيش چنين روزهايي را پيش بيني مي كرد و سعي داشت تا با پيوند زدن نسل جوان به گذشته و اصالت خويش، شكاف بين نسل ها را ترميم كند. او از آن دسته روشنفكراني نبود كه غرق در دنياي تجدد شوند و به يكباره گذشته و اصل خود را فراموش كنند بلكه مي كوشيد چه در زندگي چه در آثارش چالش ميان سنت و مدرنيته را به نفع هويت ملي سازماندهي كند و نو آوري را بر پايه هاي استوار اصالت و سنت ديرين سرزمين خود بنا نهد. او اصالت خويش را چنين بيان مي كند:
نيما م من يگانه رستمدار (2)
نيماور و شهر آگيم تبار
هنر مني و ن م و نوم دار
كلين نيم تش كله سر كل مار
ترجمه: نيما هستم من يگانه رستمدار/ نيماور(كمان دار) و از تبار شهر آگيم (هستم) /هنر من (باعث ) نام داري مي شود/ خاكستر نيستم مادر بزرگ (آتش اصلي) آتش اجاق هستم (روجا)
هدف ديگر او ، زنده كردن زبان مادري خويش (طبري(3)) است و آن طور كه مي گويند؛ مي خواسته قاعده و دستوري نيز براي آن تهيه كند كه مجال آن را نيافت.
نيما با آن كه در گير و دار يك دگرگوني شگرف در شعر فارسي بود، اما نه تنها زبان مادري خود را فراموش نكرد، بلكه آن را پايه اي براي شعر فارسي نوين خويش قرار داد.
كوچو خاخور مني نيكتاء
برار مني لادبن كه وي يكتا
طبري مني مي گپ مه گواء
كجه ي گپ دير بوتم سواء
ترجمه: خواهر كوچكم نيكتاي من است/ برادرم لادبن است كه يكتاست /سروده هاي طبري من، حرفم، گواه من است/ كجاي صحبت گفته ام غير از اين است؟ (روجا)
آزادگي و بيداري نيما
نيما، هم چون كوه هاي سر به آسمان ساييده البرز، آزاد بود. خصلت كوهستاني اش باعث آن بود كه پشت خويش را در مقابل زورگويان و ستم پيشگان و نامردان روزگار، خم نكند. با نداري ها بسازد و همواره بلند طبع و آزاد انديش باشد:
نيما گن ش دسّ بار ايشم
راه روز شوم نامرد كار ايشم
تيسا نون خورم روزگار ايشم
سرجر زمي سر جور خدار ايشم
ترجمه: نيما مي گويد بار(ثمر) دستم را مي نگرم/ ميان راه كار نامرد را مي نگرم /نان خالي مي خورم و روزگار را مي نگرم/ سر پايين زمين سر بالا خدار ار مي نگرم (روجا)
روزگار نيما، روزگاري بود كه اربابان بر روستاها حاكم بوده و دست رنج زحمت كشان روستايي را مي خوردند. مردم نيز ياراي مقابله با آن را نداشتند و اربابان بر جان و مال و ناموس مردم مستولي بودند. نيما، اين روابط نادرست را به چالش مي كشد و از مردم خويش مي خواهد كه از خواب غفلت بيدار شوند:
ناقوس خون دنگ دنگ ويشار بواشين
دينگ دينگ شه اسب سو سوار بواشين
فكر نيهون كار رو بار بواشين
دينگ و دينگ چپر زبون و خوار بواشين
ترجمه : ناقوس مي خواند: دنگ دنگ بيدار شويد/ دينگ دينگ بر اسب خود سوار شويد/ فكر نهان و كار و بار شويد/ دينگ و دينگ براي چه زبون و خوار شويد
و در جاي ديگر مي گويد:
بي پر و بال چي مرغ زارزارم
چنگل زم دو دوك كشم و چي كارم
من دكاشت خان و رن ش نارم
اني من كارم هارش چي بيعارم
ترجمه: بي پر و بال چه مرغ زار زار هستم /چنگل(4) مي زنم شيار مي كنم چه (چي) مي كارم/ كاشته ي مرا ارباب مي برد و خودم ندارم/ اين همه (باز ) مي كارم بنگر چه بيعارم (روجا)
چهره شيطان در «روجا»
شيطان در روجا سه چهره دارد: 1- انسان هاي ستمگر و زورگو (ارباب و حاكم)
2- انسان رياكار (تقريباً ) همانند چهره صوفي و زاهدان ظاهر پرست در شعر حافظ)
3- ابليس
نيما با ظرافت از واژه «شيطان» علاوه بر اين كه باور هاي مردم سرزمين خود را از «شيطان» به تصوير مي كشاند. با شگرد خاصي (هرچند كه نيما، زياد اهل سخن گفتن در پرده نيست) تصاوير و معاني فوق را از اين واژه ها افاده مي كند:
1- ارباب: شيطون بيمو هماسي م پار
ويشه لو بوردم توسكار نوتم دار
ورن من كلار ورن وي بنه ي سر قبار
ترجمه: شيطان آمد و پايم را گرفت/ هنگامي كه در كنار بيشه، بر بالاي درخت توسكا رفتم نگفتم (شاخه هاي درخت) كلاهم را مي برد/ او(شيطان) هم قباي روزي زمينم را مي برد (روجا)
2- انسان هاي دو رو و رياكار: شيطون گت چير خوايني/ كيجار ديم كو هادي ش پيش ويني
خدار بديم ديم ندا و شيو كار
هماسي و نازنين گلنار قبار
ترجمه: شيطان مي گفت براي چه دختر را مي خواهي/ اگر رهايش كني خدا را در نزدت مي بيني/ ديدم كه او سياه بازي را رها نكرد خود قباي نازنين گلنار را گرفت (روجا)
3- ابليس: تلاخون دوزخ ويم جهون نو
شيطون و يم هيچكس رهنمون نو
الو مجش دوزخ و ر شيطون نو لياز نو
و دس بن تيلون نو
ترجمه : خروس مي خواند دوزخ مي بينم و جهان نبود(نشد) /شيطان را مي بينم هيچ كس را رهنمون نشد/ همچو آتش كنار دوزخ شيطان نبود سيل نبود/ زير دستش (آب) گل آلود نبود (روجا)
نيما و اسطوره هاي تبري
در شاهنامه، فردوسي تصويري اهريمني است و در آثار گذشتگان و حتي اكنون نيز چهره ي منفي از ديو مازندران مي بينيم. نيما، بر خلاف گذشتگان كه تصويري اهريمني و نامطلوب از ديوان مازندران ترسيم كرده اند و آنان را آفتاب پرست دانسته اند( به خاطر عدم اطاعت از زرتشت) آنان را پهلوانان بزرگ و اسطوره هاي سرزمين خويش مي داند و مي گويد:
مازرون ديو اما گت نو م هس
رستم به حيله ديو دس دوس
ديو خوندون آفتاب پرس
زرتش به كينه بد به وي دوس
ترجمه: اما ديوان مازندران بزرگ نام است(نامدار است)/ رستم به حيله دست ديو را بست/ مي گويند ديو آفتاب پرست است!/ زرتشت به كينه بد بديشان بست (روجا)
اسطوره از ويژگي هاي اشعار نيما است كه در اين خصوص جاي بحث مفصلي دارد. تأثير زبان و اشعار طبري در شعر فارسي نيما اشعار نيما نماينده ي طبيعت محيط شاعر؛ يعني نواحي سبز، كوهستان هاي سر به فلك كشيده مازندران است. او متأثر از زبان و فرهنگ منطقه خويش است و تأثير اسطوره اي آن را به وضوح در اشعار فراسي اش مي توان ديد كه به شكلي نزديك در اشعار تبري او نيز وجود دارد: نيما در شعر « خروس مي خواند» مي گويد:
« قوقولي قو! خروس مي خواند/ از درون نهفت خلوت ده، / از نشيب رهي كه چون رگ خشك،/ در تن مردگان دواند خون/ مي تند بر جدار سرد سحر / مي تراود به هر سوي هامون / با نوايش از و ره آمد پر / مژده مي آورد به گوش آزاد/ مي نمايد رهش به آبادان / كاروان را در اين خراب اباد ... » (5)
و در «روجا» مي سرايد:
تلاخون: خوم مرتم پيم
ش ونگ دمال تن در پشت ايم
م ونگ گن رازم راز زيم
ويشار واي ش راز با تو ديم
ترجمه : خروس مي خواند: مي خوانم مردم را مي پايم/ دنبال بانگم به پشت در تو مي آيم/ بانگ مي گويد راز مي گويم راز مي زايم /(اگر) بيدار باشي رازم را به تو مي دهم (روجا)
نيما با عناصر طبيعت و موجودات آن يكي و ممزوج مي گردد و اين خروس هشدار دهنده و راه نماينده و رازگوينده كسي جز خود نيما نيست. او، از جهل و غفلت مردم زمانه خود به ستوه مي آيد و سادگي بيش از حد مردم خود را با زبان طنز به تصوير مي كشد:
دينه مردي بكاشت تيم چارك
او هادا ور چي خارك
وشكت گل، نخورد وي انارك
بكني ديم ها ون مارك
ترجمه : ديوانه مردي زميني (تومجاري) كوچك را كشت كرد /آبش داده و چه خوب آن را نگهداري كرد/ گلش شكفت (ثمر داد) و انارش را نخورد/ ساقه اش را كند و به گوشه اي انداخت .
همين تصاوير را در اشعار فارسي اش به اشكال ديگر و با استفاده از محيط و مردم منطقه خود نمايان ساخته و آن را به تمام جامعه تسري مي بخشد. در اشعاري نظير: انگاسي - كچبي - عمو رجب و... نكو نشناخت
انگاسي/ پسر را بپرسيدش/ نشاني پدر را/ كشيدش در بغل /كاي نور ديده/ منت باشم پدر/ و ز ره رسيده / بگرييد آن پسر ابله تر از او كه: گر تو گم شوي اي باب دلجو/ كسي نشناسدم دربين مردم/ بمانم بي نشان و تا ابد گم(6) (انگاسي)
يا در شعر كچبي:
كچبي ديد عقاب خود سر مي برد /جوجگكان را يكسر /خواست اين حادثه را چاره كند/ ببرد راهش و آواره كند/ كرد انديشه و كرد انديشه/ بر گرفت از بر خود آن تيشه/ رفت از ده پي آن شرزه عقاب/ پل ده را سر ره كرد خراب/ راه دشمن همه نشناخته ايم/ تيشه بر راه خود انداخته ايم(7)
نيما بسياري از لغات و اصطلاحات تبري را وارد شعر فارسي كرد و بن مايه هاي بسياري از اشعارش را همين اصطلاحات و لغات تشكيل مي دهند.
لغاتي نظير: پلم (نوعي گياه) تو (تاب) توكا(نوعي پرنده) جوله ( ظرف چوبي كه در آن شير مي دوشند) داروگ (قورباغه درختي ، بنا به باور تبريان، هرگاه داروگ بخواند، نشان روز باراني است و نيما بر اساس اين باور شعري بسيار زيبا و عميق سروده است) مالا، مولا (ماهيگير) نپار( خانهي گالي پوش) نوروز مه (درگاه شماري طبري، ماه وسط تابستان است)وشته (نيم سوز)
نيما و اشعار پازواري نيما
در روجا نيم نگاهي هم به اشعار منتسب به اميري داشته و در بعضي از دوبيتي هايش تأثير زباني و در بعضي جاها محتوايي مستقيماً به چشم مي خورد:
نيما گن م حال چتي نزار بهي
رژ نكت م كار و خوار نهي
نامرد دس م بار ، بار نهي
گزليم م تا فرش گلدار نهي
ترجمه : نيما مي گويد حالم چسان نزار شد/ كارم رديف و خوب (روبراه) نشد/ از دست نامرد بارم، بار نشد/ نخ گره خورده ام فرش گلدار نشد (روجا)
امير گنه مه كار چه زار بهيه
مه پوست كلا شال ناهار بهيه
بشقاب پلا خوار اتاقه دار
بهيه كال چرم پوش، زين سوار بهيه
ترجمه : امير مي گويد كه كارم چه زار شده /كلاه پوستين من خوراك شغال شده/ آن كه با بشقاب گدايي غذا مي خورد صاحب جاه و مقام شده/ آن كه چارق به پا داشت، سوار بر زين اسب شده (کنزالاسرار)
امير و نيما هر دو از وضعيت نابسامان حاكم بر جامعه خود گلهمندند و از اين كه نامردان سوارند و آزادگان پياده در رنج و عذاب به سر مي برند:
نامرد اين ش دوس ور چه خوار
تن اما ز وون تن خويش و يار ش كار
وين بار كن شن بار گني
هانيش دير گن نارم كار
ترجمه : نامرد (گاه كه) به نزد دوستش مي آيد چه خوب است/ انباز تو مي شود، خويش و يار توست (منفعت) /كار خود را مي بيند و بارش را مي بندند/ مي گويي بنشين مي گويد ديگر كاري ندارم (روجا)
بخور گرد راه و نخور نامرد نون
نامرد به خوشه قول بونه زي پشيمون
اينره من يقين دومه يقين دون
مرد ار زهر خوره، بهتر كه نامرد نون
ترجمه: بخور گرد راه و نخور نان دونان /كه نامرد گردد ز قولش پشيمان /يقين دارم اين و را يقينش تو مي دان/ كه گر زهر نوشي، به از نان دونان (امير)
و يا : امير گن گوهر م يار هسته
نيما گن نامرد تي خار هسته
نامرد ويم مي روز شوي تار هسته
خوش اين نامرد ادبار هسته
ترجمه: امير مي گويد: گوهر يار من است/ نيما مي گويد نارمرد خار تو است/ نامرد را مي بينم روزم شب تاريك است/ اين بدبختي نامرد است (روجا)
آن گاه كه نيما از نامرادي هاي زمانه به تنگ مي آيد، همدم و هم زباني جز«امير» نمي يابد و مي گويد:
امير گن م دل حاجي ار غم دارن
نيما گن م دل ت موتم دارن
دني اگر هزار آدم دارن
جان امير، ت جور م ور كم دارن
ترجمه : امير مي گوبد : دلم براي حاجي غم دارد/ نيما مي گويددلم براي تو ماتم دارد/ دنيا اگر هزار (ان) انسان دارد/ (به) جان امير (سوگند) مانند من و تو كم دارد(8) (روجا)
از نكات مشترك ديگري كه در اشعار نيما و اميري مشاهده مي شود وجود ارسال المثل و تمثيل است كه هركدام از ديدگاه خاص خود و بهره گيري از فرهنگ جامعه و منطقه خويش بدان اشارت كرده اند:
كاوي وركا گسن نوون
نسات خنه وي كهن نوون
كتي كو كوه نوي بن نوون
لال و غول مردي خوش سخن نوون
ترجمه: بره نوجوان (مانند) گوسفند نمي شود/ خانه نساخته مهن نمي شود/ تپه تا كوه نشد گردنه نمي شود/ مرد كر و لال خوش سخن نمي شود (روجا)
شش درم دونه وه كترا ر كورنه
بوريته آدم گشاد را ر كورنه
گوسفند لاغر وه وركا ر كورنه
رعيت گدا و كدخدا ر كورنه
ترجمه: شش مثقال برنج كفگير نمي خواهد/ آدم فراري جادهي عمومي را مي خواهد چكار؟/ گوسفند لاغر بره لازم ندارد /رعيت فقير به كدخدا نياز ندارد (امير)
آن چه لازم به ذكر است، اين است كه شاعران بسياري قبل از نيما به تبري شعر سروده اند از قبيل: بسپهبد مرزبان بين رستم بن شروين پريم، نويسنده « مرزبان نامه» ، امير عنصرالمعالي كيكاووس، نويسنده «قابوسنامه» علي پيروزه، مسته مرد، بندار رازي و ... ولي آن چه بيش از همه در اشعار نيما به چشم مي آيد؛ قدرت بر تر تخيل و نازك خيالي اين شاعر نو انديش مي باشد.
فرهنگ و باور هاي مردم تبرستان در «روجا»
نيما، احيا كننده فرهنگ و باور ها و سنت هاي ديرين سرزمين سبز خويش است كه كم كم در حال رنگ باختن هستند. براي نمونه؛ در يك دو بيتي از يك سنت قديمي مردم مازندران (سيزده تيرماه شو) كه ريشه در تاريخ كهن اين ديار دارد سخن مي گويد:
تيرماه(9) بيمو وي سيزده شو مي دمال
آي سبز علي برو بپرس من حال
ويشهي ور گالش در زن خال(10)
كوخ ميون نيما در گيرن فال
ترجمه: تيرماه طبري(آبان) آمده و سيزده شبش به دنبال من/ آي سبز علي بيا و حالم را بپرس/ ميان بيشه چوپان دارد مرتعش را حدود مي كند /ميان كوه نيما دارد فال مي گيرد (روجا)
يكي از باور هاي مردم مازندران، دربارهي خسوف و كسوف است و آن اين كه هم چون اژدهاست، خورشيد و ماه را گرفته و مي خواهد ببلعد و علت خورشيد گرفتگي و ماه گرفتگي را آن اژدها (زحل) مي دانند:
نوئين نوئين نيما ر خو بايت
م بمونس دل تو بايت
شوي راه سر اتا شو بايت
زهل بيمو ماه نو بايت
ترجمه : نگوييد نگوييد نيما را خواب (فرا ) گرفت /دل درمانده ام را تب گرفته است/ سر راه شب يكي شب (ديگر) گرفت /زهل آمده ماه نو را گرفت(پوشاند) (روجا)
در فرهنگ كهن مازندران، ماه هاي سال با نام هاي خاص خود و جداي از ماه هاي فارسي ناميده مي شوند نظير: تيرماه (آبان ماه) - وهمنه ماه يا همان بهمن ماه (خرداد ماه فارسي) - ملار ماه (آذر ماه) و ... نيما در بعضي از دو بيتي هايش به اين ماه ها اشاره دارد:
و هومنه ش دس تش زن
ملال شو سيو سيو جمه ركن
بكت آدم دني ر هول زن
غلا اتا مردي همه رخن
ترجمه : ماه بهمن تبري (خرداد) دستش را آتش مي زند /ملال ماه طبري (آذر) پيراهن سياه خود را در مي آورد/ آدم افتاده براي دنيا جوش مي زند/ مخفيانه يك مرد بر همه مي خندد (روجا)
ارسال المثل هاي نيما
در اشعار تبري نيما، ارسال المثل جايگاه ويژه اي دارد و او با استفاده از اين شيوه، نكته ها ،گله ها و پندهاي خود را بازگو مي كند:
ول بازي شون تا نو كينه كج
سيف بچي بوي دچي ورج
نادون چي اهل مازرون چي ساوج چي كلاگر چي بسود ون چي آش پج
ترجمه: ديوار كج تا نوك (آخر) كج مي رود (11)/ سيب چون چيده رديف مي شود/ نادان چه اهل مازندران چه ساوه/ چه كوزه گر چه شاعر چه آشپز (نادان است) (روجا)
هم چنين: زمي كه هيچ چي نارن سامون نارن
باغ كه ثمر نارن باغبون نارن
دريو كه او نارن وي تيفون نارن
آدم كه وشني در ايمون نارن
ترجمه: زمين كه هيچ چي ندارد حدود (نمي خواهد)/ باغ كه ثمر ندارد باغبان ندارد /دريا كه آب ندارد، توفان ندارد/ آدم كه گرسنه زندگي مي كند ايمان ندارد (روجا)
سخن پاياني
آري! نيما با زبان خويش، آنان را به حفظ فرهنگ و آيين و سنت هاي ديرين سرزمين باستاني خود فرا مي خواند . او مي داند كه دنياي مدرن، به سرعت در حال حركت است و همه چيز در حال دگرگوني و رنگ عوض كردن مي باشد و شايد نتوان فرهنگ كلان را حفظ كرد، پس بايد در حفاظت از خرده فرهنگ ها تلاش نمود و دنياي مدرن را بر پايه هاي استوار فرهنگ و اصالت كهن بنا نهاد. هم چنان كه دگرگوني بزرگ و شگرف او نيز بر پايه هاي اشعار كهن پارسي استوار كرد و كم كم زمينه ساز دگرگوني در اين زمينه، با حفظ سنت هاي كهن گرديد.
مجموعه اشعار طالبا و سرگذشت او
اشعار طالبا امروزه در بین مردم مازندران از اهمیت خاصی برخوردار می باشد و مازندرانی ها در مراسم و جشن ها به خواندن اشعار طالبا می پردازند ، طالب اهل مازندران بوده که به روایتی شاعر و ملا بوده که علاقه خاصی به زهره داشته و طالب مادر نداشت و با مادر ناتنی خود با پدرش زندگی می کرد که کم کم حس حسادت در مادر ناتنی طالب نسبت به او زیاد می شود و با خوراندن او با سم طالب مسموم می شود .
و تا کنون اشعار زیبای طالبا هنوز هم در بین مازندرانی ها خوانده می شود . روحش شاد یادش گرامی
اشعار طالبا
مه طالب گم بیه فصل جوانی
ونه قسمت دیبیه ته خانمانی
ندارمه مار مه سه هاکنه مادری
خردمه مار هاکرده لاغلی سری
دله ره دکرده بیهوشه داری
مه طالب بخرده وا بهیه راهی
لعنت بر خورده مار و شی پسر داری
لعنت بر خورده مار و شی پسر داری
انده بورده طالب میونه هندی
هندی یه کنار داشته جفته انجیلی
ونه بالا نیشبیه کوتر چمپلی
ونه زیر نیشبیه آدم آبی
آدم آبی تو مه طالب ره ندی؟
طالب ره بخرده دریوی ماهی
بزنم سالیک و بیرم طلاجی
گردم ره دکنم رز رز شاهی
طالب مه طالب و طالب فرامرز
هر کجه دری خدا بیامرز
***
طالب ره بدیمه میون هندی
هندی مردمون قلیون او کرده
هندی زنانه وچه رو خو کرده
هندی کیجائونه کشه خو کرده
هندی مردمون چراغ سو کرده
قلی چار بیدار تو مه طالب ره ندی
قلی چار بیدار تو مه طالب ره ندی
قلی چار بیدار تو مه طالب ره بیار
طالب نمو ونه دعا کتاب ره بیار
صد تا گسفن دمه همه وره مار
صد تا مادیون دمه همه کره مار
صدتا گومش دمه همه باقه مار
صد تا شتر دمبه قطار به قطار
صد تمن پول اشمامه دمبه میون
بلکه ول هاکنن طالب نوجوون
گدا کیجا بیمه درمه بیابون
دعا کمبه پیدا بوه مه خاهون
طالب مه طالب و طالب خرما چش
از عشق زهره دل دارنه ناخش
***
عاشقی نکنین عاشقی سخته
عاشقی کره دیم دائم زرده
هر کی عاشقی شه کسب هاکرده
عمره صد و بیسته وه شصت سال هاکرده
عاشقی ره هاکردنه پیغمبرون
یوسف عشق ذلیخا بورده زندون
نجما و رعنا برار بینه سرگردون
خسرو و شیرین بوم دونا دون
مسکین و فاطمه گدای دل بیه خون
حضرت عباس من ته بازوی قربون
دمه ذولفقار هاکرده مسلمون
***
الهی لال بوه عمو ته دهون
دیگه این صوبت ره نیار مه میون
مه سره سیو می بوه مه رنگ دندون
غیر از طالب زهره نیره شه خاهون
صادق گد کله هسه سا تشی دندون
طالب فقط هسه مه جان خاهون
گمبه یا عباس مره صادق نونه
یا امام رضا مره صادق نونه
اون قفل طلا مره صادق نونه
محمد صل الله مره صادق نونه
علی مرتضی مره صادق نونه
مره طالب ورنه و خدا ندنه
***
گالشی هاکرد بیمه کنار بیشه
به درگاه الله زهره ناله تنیشته
دسه تور بزو مه جان شه لینگه تاشه
زمینه هاکرده ممرزه ریشه
صد تا گو بزا مه جان نخرده ششه
دکنم پیله طالب کم بخت جانه شه
طالب مه طالب طالب مهربون
گدا کیجا بیمه و درمه بیابون
در مورد اینکه نوشتم طالب شاعر و ملا بوده ... منظورم از ملا یعنی باسواد
در روزنامه ایران شماره 2230 تاریخ دوشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۱ - ۲۴ جمادي الثاني ۱۴۲۳ Mon, Sep 2, 2002 مطلب زیر نوشته شده بود
طالب آملي، شوريده اي در غربت مشاهير ايران
روستاييان مازندراني، در شب نشيني هاي سنتي يا هنگام كار برروي شاليزارها، گاه مثنوي هايي را زمزمه مي كنند كه برلوح دلشان حك شده است: مثنوي محلي طالبا، از صداي سخن عشق نديدم خوشتر و… . محمدآملي متخلص به «طالب» مشهور به ملك الشعرا طالب آملي، از شاعران و گويندگان بنام قرن يازدهم هجري و از اركان اربعه شعر سبك هندي است. طالب در سال ۹۹۴ هجري در آمل متولدشد و در سال ۱۰۳۶ هجري در هند وفات يافت. مقبره او در شهر فتح پور سيكري در شمال هند، در جوار مقبره دوست بزرگوارش اعتمادالدوله تهراني، صدراعظم مشهور هند قراردارد. طالب در هند به اوج قله شعر رسيد و به مقام ملك الشعرايي دربار دست يافت و در ۴۲سالگي در اوج شرف و اعتبار درگذشت. داستان عشق طالب آملي و مهاجرتش به هند، عرصه زمان را درنورديده و به يكي از داستانهاي ماندگار در پهنه فرهنگ مازندران تبديل شده است. مثنوي طالب و زهره (طالبا)، داستان عشق او به دختري به نام زهره است كه از كودكي در مدرسه همدرس او بود. اما ثروت و شهرت خانواده طالب كه با خاندان محترمي از كاشان كه چندتن از رجال و حكماي دربار شاه عباس در اصفهان جزو آن بودند و مقام شاعري و جواني طالب نتوانست خاندان معشوق را راضي به ازدواج آنان كند.طالب با حسرت و اندوه فراوان از اين شكست عاطفي نزد حاكم آمل رفت و او كه شديداً به طالب علاقه داشت با خروج طالب از آمل مخالفت ورزيد ولي سرانجام حاكم آمل نتوانست در مقابل اصرار طالب و مخصوصاً سروده زيرمقاومت كند:
كرشمه خله خاطر مراست مي داني به آن كرشمه چه سازم بلاست طبع غيور
هجوم غيرت آن عشوه مي دهد پرواز به بال حسرت و دردم از اين بهشت سرور
طالب از آمل به كاشان و سپس نزد پسرخاله اش حكيم ركن الدين مسعودكاشاني از شعراي نامي و اطباي معروف دربار شاه عباس رفت و هنگام تاريخ تولد اسماعيل ميرزا پسرشاه عباس چند قصيده و قطعه عرضه داشت.
باخروج حكيم ركن الدين از اصفهان و مهاجرت به هند، طالب مدتي را در مرو گذراند و آنگاه رهسپار هند شد. در اينجا بود كه خواهرش ستي النساء كه زني اديب و طبيب بود براي ديدنش به هند رفت و در دربار ملكه «ممتاز محل» موقعيتي خاص يافت. ستي النساء بعد از مرگ طالب به گردآوري منظومه طالب و زهره مبادرت كرد. آنچه مسلم است، طالب تا پايان عمر به ياد زهره و عشق او بود. چنانكه مي گويد:
چون رفت از برابرم آن رشك آفتاب هر ذره وجود من ازپي دويد و رفت
اكنون به دام صدغم ومحنت منم اسير آن مرغ خوشدلي كه تو ديدي پريد و رفت
آمد چو نكهت گل و رفت از سرم چو هوش گويي نسيم بود كه برمن وزيد و رفت
طالب چو التماس نشستن نمودش ديدم بزيرچشم كه در غيرديد و رفت
اما در فراق طالب، زهره مويه ها كرد. زهره هرجا را كه فكر مي كرد، مي تواند طالب را بيابد، گشت ولي از او خبري نبود. بعدها فهميد كه طالب به شهرهاي دوردست رفته و ديگر بازنخواهدگشت. سالها از پي هم گذشت. طالب در هندوستان به اوج افتخار رسيد و با دختري از خانواده هاي درباري ازدواج كرد و در سال ۱۰۳۶هجري درگذشت. ماهها بعد خبرمرگ او به آمل رسيد. به محض رسيدن خبرمرگ طالب، زهره كه عليرغم ازدواج تحميلي، عشق به طالب را در دلش زنده نگه داشته بود، دگرگون شد و آشفته و شيدا به كنار رود هراز رفت و از ماهيان سراغ طالب را گرفت. گفت وگوي زهره با ماهيان يكي از فرازهاي تراژيك منظومه طالبا است كه به لهجه مازندراني با حزن خاصي خوانده مي شود. يك روز زهره ديگر به خانه نيامد. به جست وجوي او پرداختند، از داخل رود هراز درجايي كه معمولاً زهره در آنجا به راز و نياز مي پرداخت، تا كنار دريا را بارها و بارها گشتند، اثري از زهره نبود. توگويي همراه ماهيان به دنبال طالب رفته بود. در قسمتي از ترجمه اشعار طبري طالبا آمده است:
هر وقت دلتان از غصه گرفته چشم پراشك و روان آتش گرفته
بگيريد بخوانيد طالب طالبا تا روح و جانتان شود از غصه جدا
هر وقت عاشق شديد گلي خوشبو را يادي كنيد زهره و طالبا را
در جایی دیگه نوشته بود که قبل از اینکه طالب به سمت هند حرکت کنه نامادری طالب در غذاش داروی بیهوشی میریزه و طالب در هندوستان بر اثر همین داروی بیهوشی یا بهتره بگم سم میمیره
اگه باز هم سوالی هست یکی از دوستام در مورد تاریخچه آمل اطلاعات کاملی داره و می تونه کمک کنه
و تا کنون اشعار زیبای طالبا هنوز هم در بین مازندرانی ها خوانده می شود . روحش شاد یادش گرامی
اشعار طالبا
مه طالب گم بیه فصل جوانی
ونه قسمت دیبیه ته خانمانی
ندارمه مار مه سه هاکنه مادری
خردمه مار هاکرده لاغلی سری
دله ره دکرده بیهوشه داری
مه طالب بخرده وا بهیه راهی
لعنت بر خورده مار و شی پسر داری
لعنت بر خورده مار و شی پسر داری
انده بورده طالب میونه هندی
هندی یه کنار داشته جفته انجیلی
ونه بالا نیشبیه کوتر چمپلی
ونه زیر نیشبیه آدم آبی
آدم آبی تو مه طالب ره ندی؟
طالب ره بخرده دریوی ماهی
بزنم سالیک و بیرم طلاجی
گردم ره دکنم رز رز شاهی
طالب مه طالب و طالب فرامرز
هر کجه دری خدا بیامرز
***
طالب ره بدیمه میون هندی
هندی مردمون قلیون او کرده
هندی زنانه وچه رو خو کرده
هندی کیجائونه کشه خو کرده
هندی مردمون چراغ سو کرده
قلی چار بیدار تو مه طالب ره ندی
قلی چار بیدار تو مه طالب ره ندی
قلی چار بیدار تو مه طالب ره بیار
طالب نمو ونه دعا کتاب ره بیار
صد تا گسفن دمه همه وره مار
صد تا مادیون دمه همه کره مار
صدتا گومش دمه همه باقه مار
صد تا شتر دمبه قطار به قطار
صد تمن پول اشمامه دمبه میون
بلکه ول هاکنن طالب نوجوون
گدا کیجا بیمه درمه بیابون
دعا کمبه پیدا بوه مه خاهون
طالب مه طالب و طالب خرما چش
از عشق زهره دل دارنه ناخش
***
عاشقی نکنین عاشقی سخته
عاشقی کره دیم دائم زرده
هر کی عاشقی شه کسب هاکرده
عمره صد و بیسته وه شصت سال هاکرده
عاشقی ره هاکردنه پیغمبرون
یوسف عشق ذلیخا بورده زندون
نجما و رعنا برار بینه سرگردون
خسرو و شیرین بوم دونا دون
مسکین و فاطمه گدای دل بیه خون
حضرت عباس من ته بازوی قربون
دمه ذولفقار هاکرده مسلمون
***
الهی لال بوه عمو ته دهون
دیگه این صوبت ره نیار مه میون
مه سره سیو می بوه مه رنگ دندون
غیر از طالب زهره نیره شه خاهون
صادق گد کله هسه سا تشی دندون
طالب فقط هسه مه جان خاهون
گمبه یا عباس مره صادق نونه
یا امام رضا مره صادق نونه
اون قفل طلا مره صادق نونه
محمد صل الله مره صادق نونه
علی مرتضی مره صادق نونه
مره طالب ورنه و خدا ندنه
***
گالشی هاکرد بیمه کنار بیشه
به درگاه الله زهره ناله تنیشته
دسه تور بزو مه جان شه لینگه تاشه
زمینه هاکرده ممرزه ریشه
صد تا گو بزا مه جان نخرده ششه
دکنم پیله طالب کم بخت جانه شه
طالب مه طالب طالب مهربون
گدا کیجا بیمه و درمه بیابون
در مورد اینکه نوشتم طالب شاعر و ملا بوده ... منظورم از ملا یعنی باسواد
در روزنامه ایران شماره 2230 تاریخ دوشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۱ - ۲۴ جمادي الثاني ۱۴۲۳ Mon, Sep 2, 2002 مطلب زیر نوشته شده بود
طالب آملي، شوريده اي در غربت مشاهير ايران
روستاييان مازندراني، در شب نشيني هاي سنتي يا هنگام كار برروي شاليزارها، گاه مثنوي هايي را زمزمه مي كنند كه برلوح دلشان حك شده است: مثنوي محلي طالبا، از صداي سخن عشق نديدم خوشتر و… . محمدآملي متخلص به «طالب» مشهور به ملك الشعرا طالب آملي، از شاعران و گويندگان بنام قرن يازدهم هجري و از اركان اربعه شعر سبك هندي است. طالب در سال ۹۹۴ هجري در آمل متولدشد و در سال ۱۰۳۶ هجري در هند وفات يافت. مقبره او در شهر فتح پور سيكري در شمال هند، در جوار مقبره دوست بزرگوارش اعتمادالدوله تهراني، صدراعظم مشهور هند قراردارد. طالب در هند به اوج قله شعر رسيد و به مقام ملك الشعرايي دربار دست يافت و در ۴۲سالگي در اوج شرف و اعتبار درگذشت. داستان عشق طالب آملي و مهاجرتش به هند، عرصه زمان را درنورديده و به يكي از داستانهاي ماندگار در پهنه فرهنگ مازندران تبديل شده است. مثنوي طالب و زهره (طالبا)، داستان عشق او به دختري به نام زهره است كه از كودكي در مدرسه همدرس او بود. اما ثروت و شهرت خانواده طالب كه با خاندان محترمي از كاشان كه چندتن از رجال و حكماي دربار شاه عباس در اصفهان جزو آن بودند و مقام شاعري و جواني طالب نتوانست خاندان معشوق را راضي به ازدواج آنان كند.طالب با حسرت و اندوه فراوان از اين شكست عاطفي نزد حاكم آمل رفت و او كه شديداً به طالب علاقه داشت با خروج طالب از آمل مخالفت ورزيد ولي سرانجام حاكم آمل نتوانست در مقابل اصرار طالب و مخصوصاً سروده زيرمقاومت كند:
كرشمه خله خاطر مراست مي داني به آن كرشمه چه سازم بلاست طبع غيور
هجوم غيرت آن عشوه مي دهد پرواز به بال حسرت و دردم از اين بهشت سرور
طالب از آمل به كاشان و سپس نزد پسرخاله اش حكيم ركن الدين مسعودكاشاني از شعراي نامي و اطباي معروف دربار شاه عباس رفت و هنگام تاريخ تولد اسماعيل ميرزا پسرشاه عباس چند قصيده و قطعه عرضه داشت.
باخروج حكيم ركن الدين از اصفهان و مهاجرت به هند، طالب مدتي را در مرو گذراند و آنگاه رهسپار هند شد. در اينجا بود كه خواهرش ستي النساء كه زني اديب و طبيب بود براي ديدنش به هند رفت و در دربار ملكه «ممتاز محل» موقعيتي خاص يافت. ستي النساء بعد از مرگ طالب به گردآوري منظومه طالب و زهره مبادرت كرد. آنچه مسلم است، طالب تا پايان عمر به ياد زهره و عشق او بود. چنانكه مي گويد:
چون رفت از برابرم آن رشك آفتاب هر ذره وجود من ازپي دويد و رفت
اكنون به دام صدغم ومحنت منم اسير آن مرغ خوشدلي كه تو ديدي پريد و رفت
آمد چو نكهت گل و رفت از سرم چو هوش گويي نسيم بود كه برمن وزيد و رفت
طالب چو التماس نشستن نمودش ديدم بزيرچشم كه در غيرديد و رفت
اما در فراق طالب، زهره مويه ها كرد. زهره هرجا را كه فكر مي كرد، مي تواند طالب را بيابد، گشت ولي از او خبري نبود. بعدها فهميد كه طالب به شهرهاي دوردست رفته و ديگر بازنخواهدگشت. سالها از پي هم گذشت. طالب در هندوستان به اوج افتخار رسيد و با دختري از خانواده هاي درباري ازدواج كرد و در سال ۱۰۳۶هجري درگذشت. ماهها بعد خبرمرگ او به آمل رسيد. به محض رسيدن خبرمرگ طالب، زهره كه عليرغم ازدواج تحميلي، عشق به طالب را در دلش زنده نگه داشته بود، دگرگون شد و آشفته و شيدا به كنار رود هراز رفت و از ماهيان سراغ طالب را گرفت. گفت وگوي زهره با ماهيان يكي از فرازهاي تراژيك منظومه طالبا است كه به لهجه مازندراني با حزن خاصي خوانده مي شود. يك روز زهره ديگر به خانه نيامد. به جست وجوي او پرداختند، از داخل رود هراز درجايي كه معمولاً زهره در آنجا به راز و نياز مي پرداخت، تا كنار دريا را بارها و بارها گشتند، اثري از زهره نبود. توگويي همراه ماهيان به دنبال طالب رفته بود. در قسمتي از ترجمه اشعار طبري طالبا آمده است:
هر وقت دلتان از غصه گرفته چشم پراشك و روان آتش گرفته
بگيريد بخوانيد طالب طالبا تا روح و جانتان شود از غصه جدا
هر وقت عاشق شديد گلي خوشبو را يادي كنيد زهره و طالبا را
در جایی دیگه نوشته بود که قبل از اینکه طالب به سمت هند حرکت کنه نامادری طالب در غذاش داروی بیهوشی میریزه و طالب در هندوستان بر اثر همین داروی بیهوشی یا بهتره بگم سم میمیره
اگه باز هم سوالی هست یکی از دوستام در مورد تاریخچه آمل اطلاعات کاملی داره و می تونه کمک کنه
اشتراک در:
پستها (Atom)

