۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

تفاوت زبان تبري با گويش مازندراني

به گمان من، ميان زبان تبري و گويش مازندراني امروز، تفاوت فراواني وجود دارد آن قدر كه مردم امروز مازندران زبان تبري را نمي فهمند. زيرا آن زبان، مربوط به زمان دورتر و مكان گسترده تري از مازندران كنوني است كه يك زماني مازندران فعلي جزء آن بوده است. قدمت تمدن اين سرزمين در زمان آمدن آريائيان به ايران نيز فراتر مي رود؛ تا به جايي و زماني مي رسد كه تپوريان و آمارديان در آن زندگي مي كردند. ما نمي‌توانيم تپوريان و آمارديان را فاقد تمدن و فرهنگ بدانيم. زيرا آنچه درباره اين مردمان گفته اند حكايت از حضور تمدن و فرهنگ شان است.


از ادبيات آمارديان و تپوريان، تاكنون چيزي در دست نداريم. امّا در زبان تبري اندكي داريم كه براي نوشتن تاريخ ادبيات مي تواند مبناي كار محققان قرار گيرد. تقريبا از اواسط قرن ششم به همه مناطق تبرستان مازندران گفته شد. و ما امروز مازندراني هستيم، نه تبرستاني و گويش ما نيز مازندراني است.

اشعار كنزالاسرار و اشعار زمان هاي بعدش را مازندراني مي دانم نه تبري. زيرا ميان آن زبان و اين گويش آن قدر فرق وجود دارد كه من از آن زبان چندان سردر نمي آورم. به نظر مي رسد در زمان اقتدار زبان تبري، بعضي از مناطق تبرستان، مازندراني سخن مي‌گفتند.

شعر و ادبِ مازندران را با سابقة دراز تبري مي شناسيم، كه از اين زبان آثارِ زيادي در دست نيست و آن مقدار كم عبارتند از:

1- نيكي نامه اثر مرزبان به شعر تبري كه فقط يك نام از آن باقي است.

2- مرزبان نامه ( آنچه امروز معروف است ) اثر مرزبان به نثر، به گويش تبري ( به تقليد از كليله و دمنه) كه اصل اثر در دست نيست، فقط در ترجمه باقي است.

3- اشعار: به صورت ادبيات پراكنده از مسته مرد (ديواروز)، قطب رويايي، قاضي هجيم، چند اسپهبد و امير و... يك نام ( استاد فيروزه)، كه از سر تفنّن سروده اند نه محض احياي زبان.

اشعار مانده، از جهت اصالت ساخت و باخت در خور اعتماد نيست و بعضي هنوز درست خوانده نشده‌اند و ترجمه هاي بجا مانده در مواردي اشتباه است. يعني از يك شعر، چند گزارش مختلف ديده مي‌شود.

معلوم نيست، اشكال در شعر است يا در كتابت شاعر، يا در كاتبان و ناقلان، يا در مجموع. آيا شعر قطب رويايي واقعاً شعري اصيل با رعايت تمام جوانب نحو و ساخت و اصالت زباني است ؟

اگر مبنا را بر صحت و اصالت بگيريم باز نمي تواند پذيرفت كه شعرش برابر زبان متداول زمانش باشد نسخه هاي بجا مانده اختلاف متن را گواهي مي كنند. دو ديگر اينكه شاعر ديدگاه يك آدم بومي را داشته باشد و اصطلاحات به كار رفته برابر نحو زبان تبري باشد. نتيجه مي گيريم :

1- آيا شاعر مسلط به زبان خود بود؟ 2- آيا در شاعري آن قدرت را داشت تا مانند گفتار متداول نحو و ساخت زبان رارعايت كند ؟ 3- آيا احساس و انديشة شاعر بومي است ؟ 4- در صورت صحت موارد فوق و تأييد آن، آيا توانست با نوشتن،آنچه را كه سروده است نشان دهد ؟ يعني خوانندگان از روي نوشته به همان تلفظ شاعر برسند ؟ 5- آيا كاتبان بعدي اثر را اصيل انتقال دادند ؟ و چند پرسش ديگر، كه به عقيده من جاي ترديد دارد.

اما مازندراني سرود، اشاره شد كه آغازش را از مجموعه اشعار كنزالاسرار مي دانم هر چند درصد بسيار بالايي از محتواي اشعارش در حوزه فرهنگ و ريز گوشه هاي فرهنگ مازندران نيست. انكار عظمت معنايي چند دو بيتي هم بي انصافي است. با قدرداني از كار آن چند عزيز تبري گوي و تبري نويس. نتيجه مي گيريم كه ادب مازندران وارث ادب تبري است. و از مرحوم پدر ظاهراً همين مختصر به جا مانده است.

همواره عقيده داشتم كه آثار و اشعار يك ملّت بايد معرف فرهنگ (باور، انديشه، احساس، فلسفه و عواطف و...) آن باشد. در غير اين صورت آن نويسنده يا شاعر يا هر نام ديگر، در اعتلا و باروري و معرفي فرهنگش قدمي نگرفته و قلمي نرانده است و اندك اندك با مردم و فرهنگش فاصله مي گيرد.

هنر هم يكي از عناصر ارتباط انسان ها با يكديگر است. از اين روست كه توجه به تمدّن و فرهنگ توصيه مي گردد. آينده نگري يك اثر يكي از عوامل و اسباب پايداري و پايائي آن اثر است و هنرمند بايد جهان آتي را امروز ببيند و در اثرش منعكس كند، تا آيندگان خود را در آن بيابند و اين همان راز بقاي يك اثر است. توقع و انتظار من از شعر مازندراني (مازندروني شعر ) اين است كه بتواند معرف مردم خود باشد، مردم، ملاك معيار فرهنگ خودند. اگر امروز نتوانيم در آثار خود زيبايي هاي باور، انديشه و احساس، محيط، اخلاق، رفتار و كردار و.. خود را براي ديگران كه در آينده صاحبان اين مرز و بوم خواهند بود برسانيم در واقع به وظيفة هنري و مردمي خود عمل نكرده ايم و آنان از گذشته خود كه امروز ماست اطلاع نخواهند داشت. همچنان كه ما از آثار ادبي دروة مست مرد و شعر استاد فيروزه چيزي نداريم و ديگر آثار مانده نيز معروف كامل فرهنگ ما نيست شعر امروز ما، بايد نيك انديشي،راد مردي، بزرگواري. نيك نگري. مهرباني و نجابت و صداقت و صمميت،جوانمردي و رشادت مردم خود را با بهترين و صميمانه ترين واژه ها و لفظ در طبق اخلاث سبز خويش نهاده تقديم تاريخ كند. تا هر كس شنيد و خواند، در آن فضاي قدسي باور و فرهنگ مردم قرار گيرد و به اين اصل برسد كه مازندروني شعر – خلاف نظر بعضي – چيزي براي گفتن دارد. اثر بايد بعد از ترجمه معرف فرهنگ و مردمش باشد و اگر نه نمي تواند تا آيندگان ادامه يابد و به قول استاد شفيعي كدكني در ذهن مردم رسوب نمي كند.

مازندراني سرود، به گمان من همچنان كه گفته شد – بايد معرف مردم، محيط، فرهنگ و باور آنان باشد. يعني خواننده يك اثر مازندراني – دست كم – در فضا مازندران قرار گيرد. نه با شنيدن شعر مازندراني. به جنوب يا به كوير برسد!

مازندراني سرود را به دو گروه فارسي شعر، و گويشي شعر« بوم سرود » تقسيم مي‌كنم:

1- فارسي شعر : شعري است به زبان فارسي در قالب و مضامين مختلف كه مازندراني مي سرايد، خواه داراي مفاهيم عام و همگاني باشد، خواه در حوزه فرهنگ و تمدن مردم مازندران باشد.

2- گويشي شعر « بوم سرود » را به دو دسته تقسيم كردم: مازندروني شعر و مازندرون شعر.

منظورم از مازندروني شعر، آن است كه شعر از نظر صورت و محتوا مازندراني باشد يعني خواننده با خواندن شعر در فضا و هواي مازندران قرار گيرد و مازندرون شعر،شعري است كه از نظر صورت ( واژه تركيب تركيب و نحو) مازندراني اما از نظر محتوا همگاني وعمومي است. بنابراين مازندروني شعر نه نحو معيوب در گويش مازندراني دارد و نه محتواي غريب و بيگانه. در اين نوشته به علت كوتاهي فرصت و عدم دسترسي به عزيزان شاعر نتوانستم نمونه هاي كاملا منطبق، معادل و هماهنگ و...

موافق نظرم به دست بياورم، در هر حال نمونه هاي زير را عرضه مي‌دارم:

انّه دار وارش هدامه شه گيلاره

دارِ چلا چو بَورده مه قـواره

تازه بورده شيرْ دَكِفه مِه پلاره

خور بيمو، ورگ بزوته گيلاره

« كنزالاسرار» ج1 ص 131/6

نماشونِ سرا مه ونگه ونگه

چار بيدار درشونه صداي زنگه

كمين چار بيدارّ، برار بئيرم

دمـبـدم خـورِ شه يــار بئـيـرم

«مردمي»

خجيره كيجا، هيّا هيا شومي كو

گندم به درو بينج بنشا شومي كـو

اراده به كو دارمه نشومه بي تـو

كَرِ سنگ دشت بارگيرمه خاطر تو

«كنزالاسرار» ج1 ص 134/28

لوشْ كلومي گَتْ دروازه نوونه

كليـن بنه اسپـي رازه نوونـه

بخوشتـه هسـكّا تــازه نــوونـه

نامرد جور، تلي سازه نوونه

«نيمايوشيج »كليات ص644 /112

سه تاچينكّا داشتمه خجير و خارك

اتّاره كرچك بزو اتي ره شالك

اتـا بمـونّس ونـك بكنـه بهــارك

اون هم كَتِ په كُتِه زنه كتارك

«كنزالاسرار» ص160/147 و براساس تداول عرف

نمـاشون افتـاب كشنـه زرده

بـلـنِّ ممـرز سـر گيـتـي چــرده

ته تور چمرا خاموش ويشـه

رزِرزِ خونش‌‌كردي‌گتي شه درده

«علي هاشمي چلاوي»

اونمـا بيـارده هلـي تتـي ره

سو بيـارده مَلهِ وَرِ كتي ره

بچا بچا سراينگو اسپه مكنا

ونوشه دَكرده شه پمتي ره

«محمد لطفي نوايي» نوج، ص91

قالي سرنيشتي، كوبِ تري ره ياد دار

امسـال سري پار ِوشني ره ياد دار

اسب سواري دوش چپي ره ياد دار

چكمه دپوشي لينگ تلي ره ياد دار

كنزالاسرار ص 131

مونگه شو بلبل مس‌كنّه خونّش

ويشه دريم جه،اَش زنّه نالش

شـرشـرِ آبشــارا روآرِ مـجش

چمرِ زنگ گسفنـدون گالـش

لَلِه واي چپون گالشي خونش

زِلالِهْ ائو دَريـم، رو جـايِ شـو

ميهـا تَجِنِه دلغـارّه دنــه خش

سي سي پشته جه شِه زِنِّهُ وارِش

هِمِهْ سُوغاتِيِ فصـل ويهــاره

ويهـاره پـر خجيــره لالــه زاره

«محسن مجيد زاده» نوج، ص94

صرفنظر از قافيه سازي در مسمط ترجيعي آقاي مجيد زاده،اگر چه اشاره مستقيم فرهنگي نيست، تصوير، محل تصوير و پاكي بيان، از ديار سبز مازندران خبر مي دهد.

عاروس و داماد شينه‌حِجلِه خِنِه

شَمْ به دَسّ و قَن به دِهون كِردِنِه

دامـــادِ پـر اِمــو دائِـه پـا اِنــّاز

تـا عـاروس هنيشـه روي زر اِنّاز

عــاروس شِه خِنِه وَنِِّسه رَجــِه

كَتِ كَـش ر زوئِه رِز رِزِ ميـجِـه

آويزون‌كِردِه هرچي داشتِه‌جِهاز

مُورْ قاب،ُتتم‌كيسه،پيل‌كيف، جانِماز

عيسي كياني حاجي،سجرو، ص40،ناشر مؤلف، 1375

حضور بخشي از رسم و سنت ها و عادات در نظم فوق مورد توجه است.

دِسِّــه روزِ لَلـِة خـونــش نيمــو

چپون هي هي و خونش نيمو

پلنگ‌لس‌لس بورده‌چفت‌دياري

لَله ره ونگ هدا عاشـق واري

چپـون بـي وفـا رونـش نكـرده

لَله جه حرف نزو خونش نكرده

«اسداله عمادي » نوج، ص66

مفهوم بيت ها جزء باورهاي مردم مازندران است كه پلنگ عاشق آواز خوش و صداي ني است و حتي به بعضي خوش آوازان محلي پلنگ عاشق هم گفته اند.

خنه يِ قصه ره هر سرهِ سرِه

پيرزنا چل كرده رشته

شو سيو پَرّه كه واكرده

همندي ره چرا كرده

گته:

پرچيم شِخ آسمونِ تو كه

شه دتا لينگ هوا كرده

ندودندي وِه چه ها كرده...

محمود جواديان، كوتنايي، نوج، ص44،انتشارات معين چاپ مهارت، سال1375

بيان شاعرانه اي از باورهاي مردم مازندران

شو په گرِ صدا ايمومه گوش

كتري تشِ سَرْجه بيمو جوش

لَلـه وا زمـّه تـا گسفـن بچـره

لَلة صدا جه من و مه بيهوش

مهديان، پديار،كوشش اشرفي ص132

ننوز گته كه اشرف ته باغشِا كو

ته شاه و اميرونِ برو بيا كو

ته سرنا چي و چكّه زنِ سماكـو

كالـه بهييـو تره دَوسْتنه گو

اشرفي،ننوز،ص 7



ننـوز گُته كه دِنيـا چه كـارِ زاره

گاسفِن به‌كرس ورگ ونه‌‌سِرِه داره

كركِ كولـي ره ربا اجاره داره

الحق كه جَهَون گو دَكته پنبه جاره

اشرفي، ننوز، ص 76،خانه سبز، 1376

نچـرم كاها كـردنه ته عـادت

آدم فداها كردنـه ته عـادت

نِمبه مِسّه سيو دسمال بئير دس

چكه سما ها كردنه ته عادت

امـرو بمومه كاكـرون درمبـه

سيو ساينه ته جا آخر وَرمبه

تيسا خشك نونِ خدره‌خرمّبه

نامــرد نـونِّ دكـّل نخـرمبـه

علي حسن نژاد، ونوشه، چاپ فرهنگ و ارشاد استان، سال 1377 هـ.ش، ص26

اعتماد به نفس و نخوردن نون نامرد اگر چه در باور همگان است. اما در مازندران بسيار رايج است.

ته كه دنياي غم ره دوش كشني

ته كه زياد و كم ره دوش كشني

تـه كـه بورده بهـارِ بـوره دارني

ته كه خواخرا مارِ، بورِ دارني...

مهران نوري، ونوشه، ص27

اَزيمـار دَسِّ چيـن كمِّه تـه دَردِ

اولي، اولي وجين كمّه ته دردِ

خوشَه خوشَه و خمِّن خمِّن ايمِه

كِپا كِپا و خـَرمن خَرمن ايمِـه

جليل قيصري،نوج، ص 80



ازال و ورزا اره سربشته بورده

گَسنّ و وركاره سربشته بورده

نشـرسّه كـرّه خـرمن نكـرده

فيـه و ليفـاره سـربشتـه بورده

جليل قيصري، سولاردني، ص12

(مجموعه اشعار، قيصري،كوشش حسين صمدي، نشر زهره، چاپ احمدي، 1371)

گوهـا ر رُش هـادِ بُرن لَتـه په

هـوا زرده بَزو خامبـه بـورِم لِه

كالي ر وازهِكان كاتي ر بَيِرَه

كُلنده دوندِ و هاكن لوش رهِ په

كريم اله قائمي، نوج، ص 72

ليلي جان خونشي بَيّه مِن دب

صدا ره سر دِمّه خومِّه دلِ گب

گمه ليلـي! تو نومه ملهـمِ دل

سينـة عاشقـون هسـّه تِه منـزِل

علي اصغر مهجوريان،نوج،ص101

دي بَهيته په كَلِه‌ي پلي نيشتي

تره ويّمه

كَلِسّي كَله ور تَشه كا،كنِّي ماشِه جا

كِه خُوبَيْره تره ديگر...

علي اكبر مهجويان، نوج،ص 104



شو كه اتكه كشنه قد

گرنه چپون لَله واره

لَله وار زندو دِنه سرشه صداره

خوندنه

ليلي جان آي، ليلي جان آي، ليلي جان آي، ليلي بلاره

غلامرضاكبيري،تلاونگ‌تي‌ت ي‌ها� �مجموعه‌اشعارانتشارات:پژ� �هشهاي� ��فرهنگي،1377ص49

گتـه ننـا كلثوم بسـّاني دانّـه

هر چي برمه كِمّه مِسّه نيانّه

بـرمـه نكـن دتر گيس بـلاره

تنِ كچلـه تَنِ ميسـه بـلاره

برار بساني روش مرغنه‌گيني

تــه منِ دترّه بسـاني ديني

«محمود رستمي »

شوپه نپار نخس پسرگت گتِ ونگه وا نده

خـي دكفه زرات جار بينج كوفا خره ننه

مشتي كه گوره دوشنه ونگ تلا ويشاربونه

مزيرمردي كه ديگر با سك وسول سره ننه

« رحمت اله حسن پور» (تنها)

مازندرون شعر : بايد گفت : تقريبا همه اشعار ديروز و امروز ما، در اين گروه جاي دارند. يعني اگر از لغزشهاي نحوي و وزني و قافيه اي بگذريم. محتواي اشعار ما، عمومي است. همان گونه كه در اشعار محلي ديگر استان هاست. به تعبير ديگر پس از ترجمه، متن حاصل معرف، محيط زيست نمي خواهم بگويم كه شاعر بايد مازندروني شعر بگويد، اما مي توانم بنويسم آنچه گفته شد چنين است.

مي شود شعري گفت كه پس از ترجمه، معرف محيط شاعر (محل احساس و..)، كشورش و سرانجام احساس و تفكر جهاني باشد. برگرداندن مضامين يا مفاهيمي كه در ادبيات فارسي و جهان گفته شد به گويش مازندراني – آن هم نه بهتر – به گمان من چندان هنري تلقي نمي‌گردد.

اميرگته كِه مه دوس‌خش‌حاله يا نا؟

همون اوّل حسن و جماله يا نا ؟

وه زمــزم آسـا آب زلالــه يـا نـا ؟

دندون دَر دهون حقة لاله يا نا ؟

اين رباعي در مفهوم عام است و با تركيب هاي : اول حسن و جمال، زمزم آسا، آبِ زلال

وندون دُر و دهون حقه لال فارسي، يا ؛

تـه در ارنَوّه بـدر منير نابـوده

ته خوبي نوه يوسف‌خجير نابوده

ستـاره تنِ نقش ضمير نابـوده

هـرگز آدم دل به خميـر نابـوده

در اين رباعي : ارنوّه، بدر منير، نقش تركيب فارسي است و موضوع آن نيز ناا تازه

دو چشم نرگس مست و دولوشه عناب

ته ديم خور ديم دهون ته حقة ناب

نـدومه تنِ فضــل و نـدومـه تـه باب

اَنه دومــه كه وِ هسّـمــه بـي تـاب

كنزالاسرار

خبر مصراع آخر،سه مصراع قبلي فارسي است. فقط واژه هاي لوشه، ديم، خور، دهون ندومه، تِه مازندراني است.

امير گته كه ماه ره غبار بئيته

فرنگي ره شاه زنگبـار بئيته

هنـدو بيمـو قافلـه بار بئـيتـه

زحل قمر سرخش قرار بئيته

كنز الاسرار

رباعي بسيار زيبا با بُرد مفهوم، محتوايي ارزشمند و ويژگي شعري بالا و اشاره اي (احتمالاَ به بزرگ) و شايد هم مصرع دوم به قول دوست پژوهش گرم سيروس مهدوي اشاره اي ضمني به واقفه تاريخي (1110 هـ.ق ) باشد.



اگه نخـونّم گنّنـي بـي صـدايي

اگـه بخونّـم گنّني بي حيـايي

كشكول‌دس‌هَيرم‌گنني‌چه�� �گداي� �

هركار ها كنم آخرته نارضايي

« مردمي»



امير گنه كه فردا كه محشر اِنه

مرتضي علي آقاي قنبر اِنه

پهلو در بخرد زهراي اطهر اِنه

جمع شهدا با تنِ بي سر اِنه

امير، به نقلي از مرحوم ملا اسحق حيدري

دو رباعي زير حكايت از صداقت طبع و باور گوينده(يا گويندگان) دارد، اين ويژگي اگر چه جنبه همگاني دارد. بديهي است همه همگان ! از صداقت طبع و باور و ظرافت احساس برخور دار نيستند.

ته بُوردن بوردن و مهِ‌هارش‌هارش

كهـو آسمـون نرم نرم وارش

مــره خـش بيمـو تـه راه و روش

چند مزه دارنه بچا ديّم خش

دو بيتي عاشقانه اي است كه از مازندران، كه جوانب فرهنگي و باور در آن محفوظ است.

اشعار آقاي مهندس كيوس گوران (كه اخيراً نواري با صداي ايشان به بازار آمد) با توجّه به زبان طنز خاصش داراي بار فرهنگي است. همينطور منظومه چكل آقاي مهندس كاظمي كه علاوه بر ارائه تصوير در زندگي مردم داراي بار فرهنگي است.

شعر گلپاره آقاي علي اعظم حيدري با تصاويري از مناطق سوادكوه و ذكر نام بعضي مناطق آن ديار و نقل واژه هاي پربار كه به گمان بعضي قديمي و فراموش شده اند البته نه در سوادكوه و ديگر مناطق ييلاقي كمابيش نمايان گر زندگي مردم است.( اين اظهار نظر در حد تورق است.)

اگر شعر ما در معرفي فرهنگ و زندگي مردم ما، عادت، اخلاق و احساس و عواطف و انديشه و باور مردم ما باشد. بيشتر از اشعاري كه به شيوه فارسي سروده مي شود در ذهن مردم مي نشيند، تاريخ نشان داد كه مردم به بقاي فرهنگ خود فوق العاده پابند و علاقمند است. با نگرش به اقبال مردم به مازندروني سرود و اشعار به جا مانده و رسوب كرده در ذهن مردم، ويژگي هاي زير در آن ديده مي شود.

1- صداقت گفتار

2- پاكيزه بودن احساس شاعرانه

3-آگاهي و دقت شاعر از توان واژه ها و تركيب ها و كاربرد دقيق آن در تجلّي بهترين و زيباترين معني از ژرف ترين گوشه فرهنگ خود.

4- بيكار نبودن واژه ها : عدم نمود واژه ها، (صرفنظر از سكتة وزني و لنگي قافيه )

5- عدم وجود گره خوردگي در لفظ و معني ( تعقيد لفظي و معنوي )

6- سعي در حفظ موسيقي كلام به صورت طبيعي

7-كاربردطبيعي وغيرمصنوعي وساختگي از صناعات ادبي و علوم بلاغي

8-حضور ايجاز كنايه، ضرب المثل به جاي استعاره هاي شعر فارسي

9- استفاده از چند وزن پركار برد و محدود

لذا در نقد و بررسي اشعار، رعايت نكات ياد شده ضروري است. مردم آگاهانه نشان دادند با چه شرط و ضابطه اي اشعار را در ذهن خود جاي مي دهند. آنان نمي نشينند تا نقادان نقد كنند، ضابطه تعيين كنند. آن گاه اشعار مورد تأييد آن ها را حفظ كنند. بلكه مي گويند اگر شعر داراي اين ويژگي ها باشد. در ذهن ما رسوب مي كند. اين گفته حمل بر آن نشود كه مردم به نو آوري و ابتكار توجّه ندارند، مي خواهم بگويم اگر در شعر از عناصر پايا دارنده استفاده شود در آينده نيز مورد استقبال مردم قرار مي گيرد و شعر قبل از شاعر نمي ميرد. اگر سعي شود مازندراني سرود پاي از فرهنگ بيرون نكشد. شعر ما، دست كم براي كساني كه فرهنگ ما را نمي شناسند تازه است.

سخن نوآر، كه نو را حلاوتي است دگر، براي ما اين گونه توجيه مي شود

__________________

۱ نظر:

  1. سلام بر شما. برای فهم تمایز میان مفاهیم «زبان»، «گویش»، «لهجه» و «گونه» به عنوان نمونه می توان به منابع زیر رجوع نمود:

    1) "معرفی گیلکی به عنوان زبان: از منظری زبانشناختی"- نوشته سید حنان میرهاشمی - مجله ره‌آورد گیل - سال 9 - شماره 3و4 - از ص 53 تا ص 55.

    2) "زبان، گونه، گویش و لهجه..." - نوشته محمد دبیرمقدم - مجله ادب پژوهی - شماره 5 - از ص 91 تا ص 128.

    پاسخ دادنحذف